تبليغاتX
شمیم
فرهنگی اجتماعی ادبی

طنازی سرخاب 1000

شنبه هزارمین شماره از روزنامه سرخاب بر دکه­های مطبوعاتی طنازی خواهد کرد.

انگار همین دیروز پریروز بود که شماره 1سرخاب منتشر گردید. به عنوان یک خواننده و مخاطب روزنامه توقع داشتم نشریه­ای متفاوت­تر از سایرین باشد گرچه سرخاب ما نیز همانند دیگر روزنامه­های محلی و غیر محلی با copy paste مطالب از اینترنت و خبرگزاریها و ... آغاز به کار کرد و پیش رفت اما رفته رفته بر محتوای مطالب خود افزود و الحق و الانصاف از مقالات پرمحتوای صفحات داخلی (4 و 5) آن نمی­شود به راحتی چشم­پوشی کرد. از دیگر ستونهای سرخاب«نگاه نو» در صفحه 2 و ستون «زورنوشت» صفحه 3 آن است که به تعبیر خودمان یکی به لحن جدی و دیگر به لحن طنز، طرفداران ویژه خود را دارد. و صفحه آخر سرخاب روزهای پنجشنبه که معطر می­شود به نام و یاد مولایمان صاحب­الزمان(عج) رنگ و بوی خاصی به خود می­گیرد و خواندنی­تر از سایر روزها می­گردد.

سرخاب - آنچنان که خود نیز افتخار همکاری نزدیک با این روزنامه را داشتم- از فراز و نشیب­های بسیاری گذشته تا به قله رسد و پرچم فتح را بر فراز قله برافرازد و اکنون روزنامه برتر شناخته شود.

اگرچه همواره در حیطه ویراستاری کمی پایش لنگیده (منظور اشتباهات املایی و انشایی و گاهی تکرار خبرها و.. ) اما در مقایسه با سایر روزنامه­ها می­شود نمره قبولی به آن داد.

برای تمامی فعالان عرصه فرهنگی به ویژه همکاران محترم روزنامه سرخاب -و یادی کنیم از نشریه وزین آذرپیام – آرزوی موفقیت و سربلندی نموده و امیدوارم از فعالیت در این عرصه هرگز خسته نشوند که جامعه ما به واقع نیاز بسیاری به اهالی فرهنگ و فرهنگ دوست دارد که شاید بتواند کمبودهای فرهنگی را جبران و آن را به سوی مترقی شدن رهنمون سازد.

و اما چون طی چند ماه اخیر خبرهای مربوط به دریاچه ارومیه و خشک شدن این دریاچه ارزشمند موجب تأسف بسیاری گردید اینجانب نیز با اظهار تأسف، مطلب زیر را مرقوم نموده بودم و با اینکه مربوط به آن روزهاست اما شاید خالی از لطف نباشد


بر تشنگی دریا گریستن؟!!

 

می­گریم از آنچه بر سرت آوردند

ای تشنه پرآب فغانت ز کجاست؟

 

شوریده دل از شورش آبت کردند

با دست بشر خانه خرابت کردند...

 

چند وقتی است که خشکیدن دریاچه ارومیه تیتر اول بسیاری از روزنامه­ها و نشریات گردیده است. «دریاچه ارومیه در حال خشک شدن است» ، «دریاچه ارومیه نیازمند رسیدگی است» و اخیراً «نیمی از دریاچه ارومیه خشک شده است» و...

با خواندن تیتر آخر و با تأسفی که بعد از دیدار از دریاچه ارومیه در تابستان 88 بر دلم سنگینی می­کرد سروده فوق بر ذهنم خطور کرده و با حسرت در دل گفتم روزی تیتر روزنامه­ها این جمله خواهد شد؛ «دریاچه ارومیه مُرد»

البته خدا نکند و نباید که این اتفاق ناگوار بیافتد اما با شاید و باید و خدا کند و خدا نکند،کاری پیش نمی­رود و حتماً باید به فکر چاره بود. آوردن آب از دریای خزر یا هر راه حل دیگری که مفید است باید هرچه سریعتر اجرا گردد نه اینکه همچون مسایل مهم بسیار دیگری، دچار بوروکراسی اداری گردیده و در کریدورهای اداره محیط زیست و سایر ارگانهای مرتبط برای یک امضا، چندین روز و بلکه چندین هفته به طول انجامد. امروز مسئله اصلی محیط زیست دریاچه ارومیه است و حل این معضل گرچه دشوار اما باید که به راه حل مناسبی بیانجامد وگرنه باید به فکر سنگ قبر واقعی دریاچه چی چست (چاپ در روزنامه سرخاب شماره    ) باشیم. و از آنجا که ما مردم به مرده پرستی شهره آفاقیم آنگاه مرثیه­ها در رثایش خواهیم سرود و اشک­ها بر مزارش خواهیم ریخت...

بی­اختیار به فکر عزاداری به سبک مردم برره (سریال شبهای برره) افتادم؛

چی چست رو کشتند هِی هِی    آبش رو خوردند هِی هِی           آبروشو بردند هی هی


می­گریم از آنچه بر سرت آوردند

ای تشنه پرآب فغانت ز کجاست؟

 

شوریده دل از شورش آبت کردند

با دست بشر خانه خرابت کردند

 

دیدند که آبت همه تبخیر شده است

خوابت چو عزیز مصر تعبیر شده است؟!

 

خشکیدی و نالیدی و افغان کردی

بیچارگی خویش، تو اعلان کردی

 

دادند ستاد و کنفرانسی تشکیل

تا چاره شود بر این معما تعجیل

 

لیکن همه کاغذ است و امضا و فلان

با این غم بیچارگی­ات­ باز بمان!

 

ای تشنه! لب چشمه نشستی خاموش؟

برخیز ز جام دیگران جرعه بنوش

 

تا زاده شوی دوباره و جان گیری

سرهای عزیزانت به دامان گیری.

                                                                            

 


گزارش گونه­ای مردمی از قرار گرفتن پایانه برخی اتوبوسها در میدان راه­آهن

(سردرود، اسفهلان، باغ معروف کجوار، سهند و...)

نظر شما در مورد این طرح چیست؟

دختر 15 ساله دبیرستانی: موقع آمدن مشکل چندانی نداریم، شاید زودتر از قبل هم به مقصد برسیم اما هم هزینه رفت و برگشت افزایش یافته و هم هنگام برگشت برای عبور از خیابان امنیت جانی نداریم حتی خیلی از بچه­ها در سنین پایین­تر از ما نیز از این خیابان عبور می­کنند و هر دقیقه نه بلکه هر لحظه امکان دارد که تصادفی رخ دهد و عابری جان خود را از دست بدهد

 

زن میانسال: نمی­دونم چی بگم خدا چی کارشون کنه آخه وقتی این تصمیم را گرفتند باید اول به فکر جان مردم باشند بعد. لااقل پلی، چیزی اینجا می­زدند بعد اتوبوسها را جابه جا می­کردند...

 

آقایی حدوداً 55 ساله: سالهاست که من از باغ معروف به تبریز می­آیم و می­روم اما این چنین دلهره رد شدن از خیابان را نداشتم. اینجا شبیه قتلگاه است و رعب و وحشت در دل انسان ایجاد می­کند که آیا از این سر خیابان سالم به آن طرف خواهد رسید یا نه؟ خدا به داد بچه­های مردم برسد که روزانه از اینجا عبور می­کنند.

پیرزن: آخه این چه کاریه کردند؟ من با یک اتوبوس می­رفتم باغ گلستان و از آنجا دخترم می­آمد و مرا به خانه خود می­برد الان هم خودم با این پای علیل اسیر شدم هم دخترم!

 

پسری 10 ساله: کم کم اعتماد پدر و مادرم را جلب کرده بودم که تنهایی به باشگاهی که واقع در نصف راه هست بروم و برگردم. من از اسفهلان می­آمدم اما حالا پدر و مادرم به خاطر این که رد شدن از خیابان راه آهن خطرناک است مرا از رفتن به باشگاه منع می­کنند یعنی شهرداری نمی­توانست قبلاً اینجا پلی چیزی احداث کند بعد اتوبوسها را به اینجا انتقال دهند؟

 

خانم نسبتاً جوان با دو بچه: درسته که برای من با این بچه ها بالا رفتن از پله­های پل هوایی سخت است و از ارتفاع هم می­ترسم اما جون خودم و بچه­ها برام مهمتره و اگه پل هوایی بود من حتماً از روی آن عبور می­کردم تا این همه دلهره برای عبور از خیابان سراپای وجودم رو نلرزونه.

و...

اینها نظراتی برگزیده بود از میان صدها نظری که طی یک صحبت دوستانه به هنگام از عبور از خیابان، انتظار در ایستگاه و در فاصله زمانی بین رسیدن به مقصد از همشهریان محترم نظرخواهی و در مورد این مسئله (واقع شدن پایانه برخی اتوبوسها در میدان راه­آهن) بحث شده است.

جای یک علامت سؤال بزرگ (؟) خالی است اینکه چرا؟! ... چرا شهرداری محترم و شرکت محترم اتوبوسرانی پیش از این اقدام، مسئله را بررسی و این مشکل را حل نکرده­اند؟ آیا این کار آنها دلیل خاصی دارد؟

اگر برای کاهش ترافیک داخل شهری است که خب توجیه خوبی به نظر می­رسد اما مگر نه اینکه پیش از هر اقدامی باید طرح پیشنهادی حالا از طرف هر کس که باشد، مورد بررسی و تمام جوانب در نظر گرفته شود؟

و آیاها و چراهای دیگر که امیدواریم مسئولین محترم مربوطه حداقل این قسمت را خوانده و جوابیه­ای هرچند مختصر به دفتر نشریه ارسال نمایند تا شاید نگارنده نیز به پاسخ سؤالات فوق که از جانب بسیاری از مردم و بخصوص استفاده کنندگان از اتوبوسهای فوق­الذکر مطرح می­شود، برسند.

لازم به توضیح است که بعد از دیدار مردمی جناب استاندار در سردرود ظاهراً مسئله ختم به خیر گردیده و ایستگاهها از آن طرف خیابان به این طرف خیابان منتقل گردیدند یعنی همانجا که مردم از اتوبوس پیاده می­شوند در همان قسمت هم سوار می­شوند. با تشکر از تدابیر ویژه مسئولین محترم.

 

مهناز فرجپور


مشکل ترافیک معضلی مداوم

خیلی عجله داری می­خواهی هرچه زودتر به محل کار خود برسی تا هم از چشم غره­های رئیس رؤسا در امان باشی و هم «کسر کار» در فیش حقوقت تو را عذاب ندهد اما چاره­ای نداری؟ از هر مسیری که بر ذهنت خطور کرده امتحان کرده­ای تا شاید دقایقی زودتر به مقصد برسی اما مگر می­شود با این همه بار ترافیکی سنگینی که در نقاط مختلف شهر حاکم است به هدف خود برسی؟

از نقاط پر ترافیک دائمی شهر؛ میدان راه­آهن – میدان جهاد - چهارراه خطیب مابین میدان جهاد و میدان راه­آهن – آخر شهناز تا ارتش در خیابان آزادی – چهارراه شریعتی – چهارراه هفده شهریور و چهارراه آبرسانی و چندین مسیر اصلی و فرعی دیگر که با ازدیاد خودروهای شخصی هر روز بر حجم ترافیک نیز افزوده می­گردد.

چاره اندیشان گاهی پیشنهاد می­کنند که استفاده از وسیله نقلیه عمومی مانند تاکسی و اتوبوس افزایش یابد تا از حجم ترافیک کاسته شود. اما هیچ کس راضی نمی­شود مسیر 10 یا 15 دقیقه­ای منزل تا محل کار را با وسایل نقلیه

عمومی آن هم به مدت یک ساعت برای رسیدن به منزل معطل شود.

برخی ایجاد روگذر و زیرگذرها، برخی پیشنهاد طراح ترافیک، برخی افزایش اتوبوسهای BRT و عده­ای راه­اندازی مترو را چاره کار می­دانند.

شهرداری تمام تلاش خود را میکند تا با همکاری سایر ارگانهای ذیربط، معضل ترافیک را حل کند و الحق و الانصاف طرحهای بسیاری را به انجام رسانده است. اما گاهی مشاهده می­شود در آسفالت بسیاری ازخیابانها و حتی اتوبانها نیز پستی و بلندیها (دست اندازها) باعث آزار رانندگان می­شود و همین باعث استفاده کمتر از آن خیابانها و سبب افزایش بار ترافیک داخل شهری می­گردد. 

شنیده­ها و دیده­ها حاکی از آن است که مترویی در راه است و با افتتاح آن، قسمت اعظم معضل ترافیک انشاءالله حل خواهد شد. پس به امید آینده­ای نه چندان دور و با تلاش ویژه مسئولین جهت افتتاح هرچه زودتر این پروژه بزرگ (به شرطها و شروطها) 


نوشته شده توسط م.ف در ساعت 15:3 | لینک  | 

در سالهای اخیر شاهد اقدام نیروی انتظامی با عنوان «طرح ارتقاء امنیت اجتماعی» جهت ایجاد امنیت و آسایش برای مردم به ویژه جوانان و علی­الخصوص بانوان محترم بوده و هستیم که الحق و الانصاف اقدام بجا و شایسته­ای می­باشد.

بسیاری از مسائل و مشکلات وجود دارند که باعث اختلال در امنیت جامعه می­گردند چه عوامل داخلی و چه عوامل خارجی دخیل در این امر در نظر گرفته شود باید اذعان داشت که در پدید آمدن چنین جوّی قصور از جانب خود و جامعه خودمان می­باشد. به قول مثل قدیمی زبان خودمان؛ «آغاجی ایچیندن قورت یئیر» (آفت درخت درونش وجود دارد).

همین بی­حجابی رایج –البته بهتر است بدحجابی رایج بگوییم- در جامعه باید از ریشه مطالعه شود و علل و عوامل پدید آمدن آن بررسی گردد نه اینکه به یکباره جلوی هر بدحجاب و آرایش کرده­ای گرفته شود که چرا؟!!

به تازگی نیز پلیس تهران دست به اقدام تازه­ای زده و کسانی را که مزاحم خانم­ها در کوچه و خیابان می­شوند با عنوان «مزاحمین نوامیس مردم» دستگیر و با آنها برخورد قانونی می­کنند.

این قبیل اقدامات لازم و ضروری است اما ضروری­تر از آن یافتن راهکاری بهتر و ریشه­ای تر از آن می­باشد. این همه از حجاب، بدحجابی، محدوده حجاب بانوان، لزوم حجاب داشتن بانوان و ... گفته می­شود اما زمانی که نویسنده­ای شروع به تحقیق در این زمینه کرده و حاصل تلاش خود را جمع­آوری نموده و به ارگانهای فرهنگی جهت انتشار آن مراجعه می­کند و با بی­توجهی و عدم همکاری آنها مواجه می­شود چه انتظاری می­توان داشت؟ ا در وهله سخن همه از یک پژوهشگر، نویسنده و از کسی که راهکاری جهت بهبود اوضاع ارائه کند حمایتِ حتی مادی هم می­کنند اما در مرحله عمل دریغ و افسوس از یک همکاری و حمایت.

عمده مشکل کشور ما ضعف فرهنگ است حتی جهت توسعه اقتصادی نیز عدم وقوع تحولات فکری و فرهنگی مناسب و به طور کلی عدم وجود تفکری واحد از جمله عوامل مهمی است که باعث عقب ماندگی کشورمان گردیده است.

آمار معتادان در ایران بسیار بالاست. آمار استفاده از لوازم آرایشی در ایران در رده بالاتری از بسیاری از کشورها قرار دارد. آمار طلاق روز به روز افزونتر می­گردد. آمار استفاده بانوان از قرصهای لاغری که بسیاری اعتیادآور است از کشورهای دیگر بیشتر است. آمار استفاده از لوازم و کالاهای خارجی به ویژه چینی رقم بالایی است... آمار پیامک­ها و عکسها و فیلم­ها و اینترنت مبتذل بالاست...

اینها تنها نمونه­هایی از این دست است. چرا باید چنین شود؟!! و چه باید کرد؟! چرا اقدامی فرهنگی صورت نمی­گیرد؟ آیا مردم ما زودباور و بیگانه­پذیر است یا دولت قصور می­کند؟


چرا نویسندگان استانی اغلب کتابهایشان از سوی انتشارات تهران منتشر می­شود؟ چرا

نوشته شده توسط م.ف در ساعت 13:56 | لینک  | 

در سالهای اخیر شاهد اقدام نیروی انتظامی با عنوان «طرح ارتقاء امنیت اجتماعی» جهت ایجاد امنیت و آسایش برای مردم به ویژه جوانان و علی­الخصوص بانوان محترم بوده و هستیم که الحق و الانصاف اقدام بجا و شایسته­ای می­باشد.

بسیاری از مسائل و مشکلات وجود دارند که باعث اختلال در امنیت جامعه می­گردند چه عوامل داخلی و چه عوامل خارجی دخیل در این امر در نظر گرفته شود باید اذعان داشت که در پدید آمدن چنین جوّی قصور از جانب خود و جامعه خودمان می­باشد. به قول مثل قدیمی زبان خودمان؛ «آغاجی ایچیندن قورت یئیر» (آفت درخت درونش وجود دارد).

همین بی­حجابی رایج –البته بهتر است بدحجابی رایج بگوییم- در جامعه باید از ریشه مطالعه شود و علل و عوامل پدید آمدن آن بررسی گردد نه اینکه به یکباره جلوی هر بدحجاب و آرایش کرده­ای گرفته شود که چرا؟!!

به تازگی نیز پلیس تهران دست به اقدام تازه­ای زده و کسانی را که مزاحم خانم­ها در کوچه و خیابان می­شوند با عنوان «مزاحمین نوامیس مردم» دستگیر و با آنها برخورد قانونی می­کنند.

این قبیل اقدامات لازم و ضروری است اما ضروری­تر از آن یافتن راهکاری بهتر و ریشه­ای تر از آن می­باشد. این همه از حجاب، بدحجابی، محدوده حجاب بانوان، لزوم حجاب داشتن بانوان و ... گفته می­شود اما زمانی که نویسنده­ای شروع به تحقیق در این زمینه کرده و حاصل تلاش خود را جمع­آوری نموده و به ارگانهای فرهنگی جهت انتشار آن مراجعه می­کند و با بی­توجهی و عدم همکاری آنها مواجه می­شود چه انتظاری می­توان داشت؟ ا در وهله سخن همه از یک پژوهشگر، نویسنده و از کسی که راهکاری جهت بهبود اوضاع ارائه کند حمایتِ حتی مادی هم می­کنند اما در مرحله عمل دریغ و افسوس از یک همکاری و حمایت.

عمده مشکل کشور ما ضعف فرهنگ است حتی جهت توسعه اقتصادی نیز عدم وقوع تحولات فکری و فرهنگی مناسب و به طور کلی عدم وجود تفکری واحد از جمله عوامل مهمی است که باعث عقب ماندگی کشورمان گردیده است.

آمار معتادان در ایران بسیار بالاست. آمار استفاده از لوازم آرایشی در ایران در رده بالاتری از بسیاری از کشورها قرار دارد. آمار طلاق روز به روز افزونتر می­گردد. آمار استفاده بانوان از قرصهای لاغری که بسیاری اعتیادآور است از کشورهای دیگر بیشتر است. آمار استفاده از لوازم و کالاهای خارجی به ویژه چینی رقم بالایی است... آمار پیامک­ها و عکسها و فیلم­ها و اینترنت مبتذل بالاست...

اینها تنها نمونه­هایی از این دست است. چرا باید چنین شود؟!! و چه باید کرد؟! چرا اقدامی فرهنگی صورت نمی­گیرد؟ آیا مردم ما زودباور و بیگانه­پذیر است یا دولت قصور می­کند؟

 

 

 


 

چرا نویسندگان استانی اغلب کتابهایشان از سوی انتشارات تهران منتشر می­شود؟

نوشته شده توسط م.ف در ساعت 13:54 | لینک  | 

معضل فرهنگی داریم

«فرهنگ» کلمه­ای که بر سر زبانهاست و به جرأت می­توان اذعان داشت که این کلمه دچار شعارزدگی شده است. از فرهنگ استفاده از کالاها و لوازم و... گرفته تا فرهنگ مطالعه و استفاده از علم ودانش.

سردمداران عرصه فرهنگ نیز همواره بر آن کوشیده­اند تا عرصه­های مربوط به این لغت را گسترش داده و جامعه را برای رشد و پیشرفت هرچه بیشتر سوق دهند اما آنچه به چشم می­آید و جای هیچ انکاری ندارد بسیاری از نواقص موجود در جامعه است که اگر و باز هم اگر سردمداران این عرصه تلاش افزونتری داشتند اوضاع فرهنگ بدین منوال نبود.

به عنوان کوچکترین مثال چرا پیش از آنکه وسیله­ای وارد بازار شود فرهنگ استفاده از آن تبلیغ نمی­شود؟ به لغت «تبلیغ» دقت بیشتری باید نمود چرا که از طریق همین تبلیغ چه­ها که بر سر «فرهنگ» آورده­اند و تا «فرهنگ مداران» بزرگوار به خود آیند فرهنگی «ضد فرهنگ» به وجود آمده و باید در اندیشه مقابله با این ضدفرهنگ­ها باشند. از قدیم گفته­اند که؛ «علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد؟» در حالی که اکنون واقعه­ای رخ می­دهد و قربانیان فراوان می­گیرد آنگاه شاید و شاید به فکر علاج بیافتند. فرهنگ ما نیز دچار آفت است و این را باید قبول داشته باشیم و در پی دفع آفات آن برآییم.

باید موشکافی شود و کاستی­ها و نواقص جامعه بررسی شود تا پی به ریشه «گرایش به فرهنگ­های غربی» برده شود. باید قبول کرد که کاستی و کم کاری از طرف خودمان می­باشد نه از زیاده کاریهای دیگران.

مَثَل جامعه همانند یک خانواده است در این خانواده اگر فرهنگ درست زیستن، استفاده مناسب از لوازم، احترام به قوانین و چارچوب خانواده از سوی افراد خانواده در نظر گرفته شود چنین خانواده­ای دچار تزلزل نخواهد شد اما در مقابل اگر چارچوب خانواده رعایت نشود دچار نابسامانی و فروپاشی خواهد شد.

بزرگواران مسئول فرهنگی جامعه همانند بسیاری از عرصه­های دیگر شعارهای زیبای فرهنگی سر می­دهند، سخنرانیها و اجلاس و کنفرانس­های فراوانی ارائه می­کنند اما به مرحله عمل که رسیدند کم می­آورند. چرا؟!!

قوطی سیگارها را که مشاهده نموده­اید بر روی بسیاری از آنها از مضرات سیگار نوشته شده اما تولید می­شود و به دست استفاده کنندگان می­رسد. می­گویند استفاده از ماهواره غیرمجاز است در حالی که بر پشت بام هر خانه­ای بشقابی جلوه­گری می­کند و اگر ممانعتی از سوی نهادهای انتظامی نیز به عمل آید جای دیگری پیدا کرده و حتی شده در خفا از آن استفاده می­شود اما چرا؟!!

یک روز وقت بگذارید و جلوی تلویزیون بنشینید و تمام کانالهای داخلی را سِیر نمایید یک ساعت نشده کلافه شده و چه بسا آخر سر کنترل تلویزیون را بر زمین می­کوبید و ...

اما در برنامه­های ماهواره­ای چنان برنامه­ریزیهای دقیقی نموده­اند که چه بسا بسیاری از آنها نیز علیه فرهنگ ماست در حالی که طرفداران داخلی بسیاری دارد و مو به مو این برنامه­ها دنبال می­شود. سریالهای آبکی اما رنگ و لعاب دار خارجی بر سریالهای گاهاً پرمحتوای خودی ترجیح داده می­شوند، اخبارهای مربوط به هنرپیشگان و خوانندگان غربی بر اخبار زلزله و سیل و حوادث داخلی ارجح­تر می­شود، خبرهای داخلی را از شبکه­های خارجی بیشتر باور می­کنند، وضعیت اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی داخلی را از شبکه­های خارجی دیدن بیشتر از شبکه­های داخلی مورد پسند واقع می­شود و آنها را به راستگویی و درست بودن ستوده و شبکه­های داخلی را به پنهان کاری و عدم آزادی بیان متهم می­کنند.

برنامه­های تبلیغی فراوانی که در مورد استفاده از لوازم و داروها و ... پخش می­شود و در بسیاری از آنها نمایندگی­های مجاز یا غرمجاز داخل کشور نیز دیده می­شود چه بسا مضراتی نیز به دنبال داشته باشند اما چون تبلیغ بسیاری بر آن می­شود پس خریدارانی نیز خواهند داشت. به طور مثال قرصهای لاغری که از طریق شبکه­های ماهواره­ای تبلیغ می­شود و در آرایشگاه­های زنانه و چنین مکانهایی به فروش می­رسد اخیراً بررسی شده و به اعتیادآور بودن آنها پی برده شده اما چگونه جلوی ترویج چنین داروهایی گرفته شود این مهم است نه اینکه پس از فراگیر شدن به فکر چاره باید افتاد؟

فرهنگ غنی و پربار اسلامی خود را کجا گم کرده­ایم؟ در کجا باید بجوییم فرهنگ صحیح درست زیستن را؟ ما منبع پرمحتوای قرآن و اسلام را داریم در حالی که فرهنگ صحیح استفاده از آنها و اطاعت از فرامین آن را نمی­دانیم. چرا باید از اسلام قوانین خشک و خالی آن تبلیغ شود و چرا باید به دست بیگانه گزک داده شود تا بر اساس دلخواه خویش بر فرهنگ ما غالب شود و بشود آنچه نباید می­شد؟

از صدا و سیما گرفته تا نشریات و کتابها و ... همه باید دست به دست هم دهند و چاره­ای اندیشند وگرنه «این ره که می­رویم به ترکستان است»

مقابله با تهاجم فرهنگی جز با مقابله فرهنگی جبران نخواهد شد و این یک همت مضاعف خواهد طلبید نه در قالب شعار بلکه در قالب عمل، تا شاید جبران مافات گردد و این ممکن نیست جز با یک حرکت فرهنگی غنی که مسئولین فرهنگی همراه با افراد جامعه باید دوشادوش هم این معضل را برطرف نمایند. اگر مشکل فرهنگ جامعه حل شود مشکلات اقتصادی و اجتماعی نیز به راحتی برطرف خواهد شد انشاءالله.  

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط م.ف در ساعت 13:53 | لینک  | 

«چه كشيدي بانو آن روز...»

تو را چه شد بانو! كه به يكباره گيسوان سفيد كردي. ماه قبيله بودي و يكباره قامتت خم شد، چهره­ات از درد و رنج، پژمرده همچون گل ياس چون مادر بزرگوارت كه نامردان پهلو شكستند.

تو را چه شد بانو! چه كشيدي آن روز... آن روز كه هفت ستون خانواده ولايت فرو ريخت.

چه كشيدي بانو! بر سر هر جنازه برادر كه رفتي و بازگشتي. چه­ها كشيدي وقتي كه افتادن ابوالفضل­العباس آن بزرگ جوانمرد و تكيه­گاه سپاه را ديدي؟ وقتي كه قامت رعنايش را مي­نگريستي دلت قرص بود كه تا او هست حسين غمي ندارد.

چه كشيدي بانو! وقتي عباس از كنار علقمه با تن خونين و مشك بي­آب بازگشت. او از شرم كودكان سر به زير افكنده بود، اما نه! چرا شرم؟ او سربلندترين سردار ميدان جنگ بود.

چه كشيدي بانو! آن زمان كه فرزندان دلبندت به ميدان رفتند و ديگر بازنگشتند و تو از شرم حسين(ع) حتي بر سر جنازه­شان نرفتي؟

چه كشيدي بانو! آن زمان كه جگرگوشة حسن و حسين آن دو جوان رعنا را سر بر زانو نهادي و بر سر نعش آنان گريستي؟

چه كشيدي بانو! وقتي كه علي­اصغر، آن طفل شش ماهه با تير حرمله عطش فرو نشاند و در آغوش پدر با تيري كه بر گلويش اصابت كرده بود به سوي خيمه­ها بازگشت. سراسيمه دويدي و طفل را از بابا گرفتي. چه­ها كشيدي آن روز؟

چه كشيدي بانو! وقتي كه ياران همه شربت شهادت نوشيدند و نوبت به عزيزترين عزيزانت (حسين) رسيد. لحظه­اي از حسين جدا نمي­گشتي حتي شرط ازدواجت را ديدن هر روز حسين قرار داده بودي. براي همراهي با برادر شهر و ديار و خانه را ترك كرده بودي تا مباد غافل شوي از حال حسين(ع). و چه صبورانه برايش مادري مي­كردي.

چه كشيدي بانو! آن لحظه كه برادر آمد تا وداع كند و رو به سوي دشمن رود. تو بودي و دل لرزه­ها و مويه­هايي كه همه را در دلت جمع كرده بودي. گويا آن روز آسمان جز بلا بر سر شما بزرگوران نخواهد باريد. سياه شوي اي آسمان! رسوا گردي اي زمين نينوا!

چه كشيدي بانو! وقتي كه دختر سه ساله برادر بر پاي ذوالجناح آويخت و التماس و زاري مي­كرد كه نرو بابا!

و حسين در چشم تو مي­نگريست، تمام اميدش تو بودي و تو چه سربلند از امتحان درآمدي آن روز بانو! همه را تسلي مي­دادي، بر زخم دلهاي خستگان و اندوه­زدگان مرحم بودي. گرچه بيش از هر كس به دلداري نياز داشتي اما چه صبورانه همه را اميد مي­دادي و آرام مي­كردي.

چه كشيدي بانو! آن زمان كه سپاه كفر، برادر را دوره كردند و تو هراسان به سوي تلّ زينبيه رفتي و التماس مي­كردي كه نزنيد، او حسين است زادة زهرا، سبط نبي، اما كافران را گوش شنوايي نبود. حسين فرمان برگشتنت را داد و اطاعت كردي. نمي­خواست خواهرش صحنه­هاي دردناك را ببيند او مي­دانست كه چقدر دوستش داري.

 

چه كشيدي بانو! وقتي كه ديدي اعضاي بدن برادر را تكه تكه كرده­اند و نعش عريان او بر كوير داغ مانده است بي­پيراهن و بي­كفن. اي فلك تو را چه آمده بود آن روز كه شرم نكردي و هرچه مصيبت بود بر سر آل عبا آوردي؟

چه كشيدي بانو! وقتي كه نگذاشتند نعش برادر را بيابي و خيمه­ها را آتش زدند و زنان و طفلان هريك به سويي دويدند و تو از پي هر كدام تا مبادا زخم­هاي تازيانه كافران تن كودكان را بيازارد. خود را جلو مي­انداختي و تازيانه­ها بر پيكر مباركت فرود مي­آمد. شرمتان باد كافران! بر تنِ كه تازيانه مي­زنيد؟ عزيز دل زهرا(س)؟ چه مي­گويي آنها اگر شرم داشتند پهلوي بانوي بزرگوار اسلام، نور چشم پيامبر(ص) را نمي­شكستند.

چه كشيدي بانو! وقتي كه معجر از سر زنان كشيدند و با قساوت تمام گوشواره­ها را از گوش كشيدند و چهرة عفيفه­هاي آل هاشم را نامحرمان ديدند.

چه كشيدي بانو! آن زمان كه برادرزادة بيمارت را از خيمه­ها بيرون كشيدي و اميدت تنها به زنده بودن او بود.

چه كشيدي بانو! آن دم كه ديدي سر برادر را بر نيزه كرده­اند و هلهله­كنان اسب مي­تازانند.

چه­ها كشيدي وقتي به چهره زنان و طفلان غريب و آواره و در بند كفر گرفتار آمده مي­نگريستي. آن روز جگرت خون شد اما تو بزرگوارانه صبوري كردي و تمام غمها را بر دوش كشيدي و ماندي تا پيام برادر به مؤمنين رساني. و چه خوب از اين عهده نيز برآمدي. تو بودي و سجاد و يك لشكر كفر كه با خطابه­هاي گرم و دلنشين خود كوس رسوايي بني­اميه را به گوش همگان رساندي.

بانويم! زينبم! صبوريت بي­نظير بود آن روز اما چه­ها كشيدي؟ هيچ كس را ياراي درك آن نيست.

نوشته شده توسط م.ف در ساعت 13:34 | لینک  | 

عشق مي­گفت برو

چه دل بزرگي داشتي مولا! و چه سهل بر تمام دلخوشيهاي زندگي پشت كردي و چه آسان از هر چه داشتي گذشتي. فقط نور را مي­خواستي و حقيقت را و چه بزرگوارانه به هدف رسيدي.

مولايم! چگونه آن همه داغ را تحمل كردي؟ چگونه طاقت آوردي با ديدن كودكان عطش­زدة آواره در دشت نينوا.

تو كه از سلاله پاك رسول بودي و لحظه­اي تحمل رنج و عذاب فرزندان و خانواده را نداشتي؟

چرا آن روز اين همه بلا در عرض چند ساعت؟

چرا آن روز اين همه درد، اين همه ناله، اين همه فرياد، اين همه اسيري...

چرا يار و ياوري پيدا نشد؟

چرا تنها ماندي مولا؟

ننگ باد بر اهل كوفه! ننگ باد بر هرچه مردم زرپرست و رياكار و ظالم.

اُف بر آنان باد كه تنهايت گذاشتند و در تاريكي شب راه منزل گرفتند.

لعنت بر تمام آناني كه تو را به سوي خود فراخواندند و سپس پشت كردند.

ننگ بر آنان باد كه مسلم را كشتند.

ننگ بر كساني باد كه؛

«علي اكبر» آن جوان رعناي شبه پيغمبر را كشت.

«قاسم» زادة حسن مجتبي(ع) آن تازه داماد قافله را كشت.

علي­اصغر آن شش ماهة لب عطشان را كشت.

عباس علمدار، ابوالفضل العباس(ع) سقاي كاروان، برادر جوانمردت را كشت.

اُف بر شمربن ذي­الجوشن كه بر تن مباركت زخمها زد و سر مبارك از بدن جدا ساخت.

اُف بر او باد كه ننگ نامش جاودانه گشت. لعنت بر يزيد، لعنت بر شمر

ننگ باد بر كسي كه تازينه فرود آورد بر تن پاك اهل بيت(ع)

ننگ باد بر كساني كه از غارت معجر و گوشواره زنان و كودكان نيز دريغ نداشتند.

لعنت بر آنها كه زينب(س) را اين همه رنج دادند. دل زينب را شكستند. پيش چشمانش برادرانش را كشتند، عزيزانش را كشتند، او را به اسيري گرفتند.

زادة زهرا، نوادة پيغمبر، فرزند علي باشي و اين همه مصيبت به يكباره بر سرت آيد؟!

بعد از تو چقدر خواهر بزرگوارت را آزردند؟.. جان شيعيان به فداي تو و خواهرت مولا!

اتفاق عظيمي است، اتفاق عظيمي بود كه روز عاشورا در كربلا رخ داد. «كل يوم عاشورا، كل ارض كربلا»

مولايم!

و تو همه را مي­دانستي و از هر آنچه پيش رو قرار بود اتفاق بيافتد آگاه بودي.

عشق مي­گفت برو.

و عاشقانه رفتي و عاشقانه شهيد شدي و پيام قيام خود را به مردمان رساندي كه هان! اي غفلت­زدگان! شهادت بهتر از زندگي ننگين است. به مردم آموختي كه بايد آزاده بود و آزاده زيست.

و خداوند مهر تو را در دلها جاودانه ساخت و هر كه را در حق تو مولايم ظلم كرده بود رسوا كرد.

اي كاش منتقم حقيقي خون شما بزرگواران – مهدي موعود(ع) هرچه زودتر ظهور كند و انتقام خون شهيدان آن روز بلا را بگيرد.

«اين الطالب بدم مقتول بكربلاء»

 

 

 


اتحاف امام حسين(ع)ين كسيلن باشينا

 نيزه­ني سرور من بستر راحت ائله­دين

شام تاري نئجه گؤر صبح قيامت ائله­دين

او سوسوز لب­لره ائيليردي اشارت گؤيلر

سن عطش باده­سي­ني جام شهادت ائله­دين

عقل ايستيردي حرم­ده قالاسان آمما عشق

دئدي اؤپ نيزه­ني اول دم سن اجايت ائله­دين

اؤيره­ديب انسانا، معبوده ستايش درسين

نامازي نيزه­لر آلتيندا تلاوت ائله­دين

هاردا عباس علمدار، هاياندا قاسم؟

نئجه اي عشق بئله هاميني غارت ائله­دين

نه­دي سن­ده بو كشش، جاذبه اي جلوه حسن!

او سر بي­تن ايله گؤر نه قيامت ائله­دين

يئنه من قالديم و يوز كوفه غريب­ليق اي داد!

بي­وفا ملت­ايله گؤر نه نجابت ائله­دين؟!

 


 

نوشته شده توسط م.ف در ساعت 13:26 | لینک  | 

توپ فوتبال

-         نه بابا! تا این اینجاست که ما نمی­تونیم جایی بریم

-         آره دیگه باز اومده و وبال گردنمون شده

-         به خاطر بابا مجبوریم باهاش بسازیم دیگه!

-         خب تقصیر خودشه همه رو یه جورایی می­رنجونه، اگه کاری به کار کسی نداشته باشه که...

اینها حرفهایی بود که فریبا پشت تلفن به کسی که با او صحبت می­کرد می­گفت و او گوشه­ای نشسته بود. دستش را زیر چانه­اش گذاشته و خیره شده بود به گلهای قالی.

-         نگاش کن تو رو خدا، حالا خوبه که نمی­شنوه وگرنه کارمون زار بود/

-         هنوز نمی­شنوه که این همه حرف پشت سرمون به زن عمو اینها گفته...

صدای عروس و نوه دیگرش رؤیا بود.

صداها توی گوشش می­پیچید و کلمه­ها روی اعصابش رژه می­رفتند و او هنوز خیره به گلهای قالی مانده بود. قلبش به قفسه سینه فشار می­آورد اما آن را به آرامش می­خواند. بغض راه گلویش را بسته بود. چشمانش هم که یارای اشک ریختن نداشت.

حق با اوناست من دیگه به هیچ دردی نمی­خورم، یه بار اضافی­ام رو دوششون. اما اون همه زحمت که براشون کشیدم چی؟ مگه من توپ فوتبالم که به همدیگه شوت می­کنن. چشمانش سیاهی می­رفت.توی گوشش صداهای مبهم نوه­هایش را می­شنید و مجبور بود خود را به نشنیدن بزند.

پدر آمد. با همسر و فرزندانش خوش و بش کرد و گلایه­های آنها را از دست مادر شنید؛

فرض کنید یه وسیله اضافی تو خونه هست و گاهی خراب می­شه چی کار کنم نمی­تونم که بیرونش کنم؟

رؤیا: اینجوری نمی­­شه بابا! براش یه اتاق درست کنین یا اتاق خودتونو بهش بدین، می­ره رو تخت من می­خوابه و منم دیگه...

فریبا: خب اگه تنهاش بذاریم و بریم بیرون چی می­شه بابا! اًه تا یه ماه که اینجاست باز آزادیمون سلب می­شه.

زن: حق با اوناست منم دیگه حوصله ریخت و پاش اونو ندارم

مرد: بسه دیگه، بسه تو رو خدا...

و او در اتاق دراز کشیده و خود را به خواب زده، همه را می­شنید اما به رویش نمی­آورد.

صبح همه به دنبال او بودند.

زن: کجا گذاشته رفته زنیکه

مرد: حرف دهنتو بفهم

فریبا: چه بهتر، رفته که رفته...

رؤیا: ولی اون که جایی رو نمی­شناخت.

مرد: بالاخره کار خودتونو کردین.

اینجا که بدتر از اونجاست. خدایا این نفس رو بگیر و خلاصم کن.

و او در خانه دخترش بود و غر و لندهای دختر را می­شنید اما به رویش نمی­آورد. حمید نوه­اش ساک به دست وارد شد. از باشگاه برگشه بود؛ اِ! مهمون داریم اونم از نوع چی بگم­اش...

زورکی سلام و خوش و بش کرده و به طرف حمام می­رود.

و او با تمام وجود درد و بلاهای حمید را به جان خود می­خرد و قربان و صدقه­اش می­رود.

دختر کاسه آش جلوی او می­گذارد اما گویی تکه نانی جلوی سگی می­اندازد و او همه را می­فهمد.

تلفن زنگ می­زند. رؤیا گوشی را برمی­دارد؛

- سلام عمه، خوبین؟

- بابا... بابا که خونه نیست

- اِ... پس شمام خسته شدی از دستش...

- مگه خودتون نمی­تونین ببریدش دکتر

- باشه وقتی اومد می­گم.

- خداحافظ به حمید سلام برسون

بابا: کی بود دخترم؟

رژیا: هیچ کس

فصل

و او نشسته بود میان سیاهی­ها، چشمانش سیاهی می­رفت، نه! نه! نباید این اتفاق می­افتاد. روبان سیاه کنار عکس پسرش جگرش را می­سوزاند.

و باز صدای جگرگوشه­هایش را از گوشه و کنار می­شنید که همه از زنده بودن او به خدا گله می­کردند...

و او همه را می­شنید ... توپ فوتبال... توپ فوتبال ... من مانده­ام تنهای تنها... من اضافی­ام... نباید باشم....

عروس، نوه، پسر، مرگ، سیاهی، آژیر آمبولانس و ...

21/10/88

 

 

تکثیر خوشبختی

 

آیینه باورش نمی­شد این همان زن چند وقت قبل باشد که صبح زود از خواب بیدار می­شد و یعد از شست و شوی دست و صورت، خود را در او می­نگریست و از کشو، لوازم آرایش برداشته و به خود می­رسید و آن گاه با عشقی فراوان صبحانه همسر و فرزندش را آماده کرده و آنها را راهی محل کار و مدرسه می­کرد.

و آینه شاهد بود که چقدر با علاقه و عشق تمام خانه را تمیز می­کرد و به فکر غذای ظهر بود که به موقع حاضر کند.

اما چند وقتی است که زن بی­حوصله نشان می­دهد. امروز زن روبرویش نشسته بود و با چهره­ای افسرده خیره به چین و چروک اطراف چشم خود مانده بود. با انگشت میانه پوست صورتش را به طرفین می­کشید تا رد آنها را گم کند. اما گره افتاده در میان ابروانش نشان می­داد که او از چیزی رنج می­برد. بغضش را می­شکند؛

مگه من چی کم دارم؟ کی و کجا کم گذاشتم که اون با من این کار رو بکنه؟ چرا؟ چرا؟

زن خنده­های قهقهه آلود او را به یاد می­آورد که با ادا و اطوار، خود را به همسر او نزدیک و نزدیکتر می­کرد و صدای گل گفتن و گل شنیدن آن دو قلبش را می­فشرد. بارها سعی کرده بود بی­توجه باشد چون مطمئن بود که در زیبایی و اخلاق و رفتار از او سرتر بود و این را اطرافیان بارها به او گفته بودند. مادر بی­توجه به آنچه در اطرافش می­گذرد و زن در این میان چیزی نمی­توانست بگوید.

زن لباس پوشیده و از خانه خارج می­شود. فرزند از مدرسه برگشته اما مادر را در خانه نمی­بیند، مرد از سر کار آمده و سلام کنان وارد خانه می­شود اما زن را نمی­بیند که مثل همیشه به استقبالش می­شتافت و کیف و وسایل خرید را از دستش می­گرفت ...

زن به خانه می­آید اما این بار حتی در آینه هم نگاه نمی­کند. ساکت و سرد، خود را مشغول کارهای منزل می­کند.

آینه دلش گرفته است.

 

 تلفن زنگ می­زند. زن گوشی را برمی­دارد. آینه طنین صدای او را به خوبی می­شناسد. صدای اندوهناک اولیه کم کم شاد و شادتر می­شود و نقش لبخند بر چهره او بسته می­شود.

مرد پوزخندی زده و می­گوید؛ چه عجب! امروز لبخند شما رو هم دیدیم!

زن خداحافظی کرده، گوشی را گذاشته و شاد و سرحال به سوی آینه می­دود؛ چرا به من نگفتی که این همه وقت با او در مورد چی بگو و بخند می­کردید؟ من باید الان می­فهمیدم که...

فرزند خود را در آغوش مادر انداخته و هر دو همدیگر را می­بوسند. مرد از جای خود بلند شده و نزدیکتر می­شود؛ مگه چه خبر شده؟

زن صورتش را به آینه نزدیکتر می­کند؛ خواهرم با همون خواستگاری که تو پیشنهاد کردی داره ازدواج می­کنه.

زن فرزند و همسرش را کنار خود در آینه می­نگرد، با شیشه ادوکلن آینه را می­شکند و خوشبختی­اش را تکثیر می­کند.

 

 

 

 

نوشته شده توسط م.ف در ساعت 0:59 | لینک  | 

و خدا خسته است

- سلام مامان بالاخره اومدی؟ خسته نباشی.

- سلام عزیزم ممنونم چه خبر از درس و مشقت؟

- همه رو نوشتم فقط یه اشکال دارم.

- باشه بعد می­پرسی الان خسته­م.

امیر در درس «بنویسیم» اشکال داشت. مادر سرگرم کارهایش شد. وقتی امیر اشکالش را دوباره پرسید به او گفت که عصر از پدر بپرسد.

عصر شد و پدر آمد:

- سلام باباجون خسته نباشی؟

- سلام بابایی درسهاتو که خوندی؟

- بلی همه را خوندم فقط یه اشکال دارم.

- باشه بعد می­پرسی عزیزم الان خسته­م

شب شد. پسر خوابید. مادر به اتاق خواب پسر رفت تا سری به او بزند. او رو به سینه دراز کشیده و دفتر زیر آرنجش بود، مداد قل خورده و افتاده بود روی تخت.

مادر، دفتر را به آرامی از زیر دستش کشید؛

من خسته­ام، تو خسته­ای، او خسته است

و خدا هم خسته است...

خطهای کج و معوج روی نوشته و فریادهای بی­صدای پسر بر برگ کاغذ با اشکهای مادر ابر و بادی شد.

21/10/88

 

 

بهانه زندگی

باید می­رفت بهانه­ای برای ماندن نداشت. تنها بهانه زندگیش دیگر از او متنفر بود. خودش این را چند بار تکرار کرده بود.

زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا او متهم باشد و بهانه زندگیش شاکی.

برف رقص کنان از آسمان بر زمین می­رسید و زیر پاهایش صدای قروچ قروچ می­داد. رهگذران از کنار او می­گذشتند. به ازدوحام که می­رسید چترها به هم گره می­خوردند و لحظه­ای او را از عالم فکر بیرون می­آوردند.

بی­اختیار دستش را به طرف دهانش نزدیک کرده و آنها را هو کرد. تنها کیفی که در لوازم مرود نیازش را در آن ریخته و با خود آورده بود روی جدول کنار خیابان گذاشت و چند لحظه­ای ایستاد. پاهایش توان ادامه دادن نداشتند. کیف را باز کرد و از داخل آن شال گردن را برداشت و دور گردنش پیچید. شال گردنی که بهانه زندگیش برای سالگرد اولین سال ازدواج برایش بافته بود و روی کاغذ کادوی آن نوشته بود برای بهانه زندگیم. و از همان روز بود که همیشه او را بهانه زندگی صدا می­کرد.

تبسمی سرد و کمرنگ بر گوشه لبانش نشست. کیف را برداشته و کنار خیابان چند قدمی این طرف و آن طرف رفت. پژویی یشمی رنگ جلویش ترمز کرد؛ بفرما بالا تا یه جایی برسونمت.

دوستش حمید بود. اول امتناع کرد اما سوار شد. می­دانست که حمید هم از ماجرا خبر دارد اما به رویش نمی­آورد. از چند خیابان گذشتند. حواسش جمع نبود. حمید دستمال کاغذی از جا دستمالی سقف ماشین بیرون کشیده و به او داد. امیر حس کرد شلوارش هم از اشکهایش خیس شده است. نگاهی به حمید انداخته و بغضش را شکست و های های گریه­هایش را سر داد؛ «دوستش دارم» و «به خدا دروغ است» را تکرار کرد و دوباره تکرار کرد. حمید ماشین را نگه داشت. دستی بر شانه امیر زد و گفت: می­دونم مطمئنم که تو ... بغض گلوی حمید را هم می­فشرد.

انگشتی بر شیشه ماشین کوبیده شد. امیر برگشت. انگشتری که بر دست داشت انگشتر او بود. نگاهش را بالاتر سُرانید. خودش بود؛ بهانه زندگیش.

10/11/88   

 

نوشته شده توسط م.ف در ساعت 0:52 | لینک  | 

در کدام خوشه­اید؟

از آخرین مطلبی که نوشتم و در زورنوشت چاپ شد نزدیک دو ماه می­گذرد ولی گرفتاریهای روزانه و درس و امتحان چنان بر مخیله­ام فشار آورده بود که حتی در بحبوحه جار و جنجالهای دی ماه به ویژه حرمت شکنی روز عاشورا که به طور مسلم دل هر شیعه­ای را به درد آورد نتوانستم قلم بر کاغذ سرانده و واگویه­های دل را بنگارم و...

جالب اینجاست که آخرین مطلب در مورد طرح هدفمند کردن یارانه­ها بود و آنچه باز مرا وادار به نوشتن کرد همین موضوع است. حتماً همه پیگیر اخبار این طرح بزرگ اقتصادی بوده و هستند و اکثرِ مردم تاکنون از خوشه خود مطلع شده­اند – خدا بیامرزد آنهایی را که تکنولوژی را پیشرفته­تر از پیش کرده­اند و می­کنند- اما این موضوع هم برای خودش حکایتی دارد:

طبق عادت دیرینه در اتوبوس جلوس کرده بودم و طنین صداهای مختلف، گوشم را نوازش می­داد. از جلسه امتحان برمی­گشتم و اعصابم داغان بود. این ترم، دانشگاه پیام نور در طرح سؤالات تغییراتی بیش از 180 درجه داده بود و از نمونه سؤالات ترمهای قبلی اصلاً استفاده نشده بود و این برای بسیاری از دانشجویان این دانشگاه عجیب و شوک برانگیز شده بود.

اما در اتوبوس همهمه­ای برپا بود. یکی می­گفت: صبح زود ما پیامک فرستادیم و جواب آمد که در خوشه 3 قرار داریم اما خانواده عمه ما که چند تا آپارتمان و مغازه دارند در خوشه 2 قرار دارند.

خانم دیگری: ما خودمون که الحمدلله وضعمون بد نیست اما خوشه 1 هستیم.

گیرنده شنوایی ما نیز همانند گیرنده­های «11 خبرلری» - که موقع برقراری ارتباط با مسئولین محترم اکثراً دچار نقص فنی گردیده و ارتباط، جسته و گریخته برقرار و سپس قطع می­شود- قطع و وصل می­شد اما شستمان خبردار شد که بلی بالاخره خبری از طرح بزرگ اقتصادی در جامعه پیچیده و جمعیت همه راجع به آن صحبت می­کنند و همانجا دریافتیم که باید از طریق پیامک از خوشه­بندی خود مطلع شویم.

خانمی با ولع هرچه تمامتر و با افتخاری که به خود می­کرد چگونگی مطلع شدن از خوشه خانواده را برای دوستش توضیح می­داد؛ آخی بابا بیر شئی دئییل کی شاید دئسه­ن آقان اوزی باشارا.

-     آخی منیم تقصیریم نه­دی آقام دیییر سنه گوشی نه لازم­دیر، ائوده کی تلفن وار و شکر اولسون کی دانیشماخدا آز قویموسان­کی؟

تقویم (در واقع دفتر یادداشتمان) را برداشته و جَلدی کد ملی همسر را یافته و پیامکی به 300000 ارسال کردیم و الحق و الانصاف که فوری پاسخ آمد که شما در خوشه 3 قرار دارید.

می­گویند بعضی چیزها هرگز از خاطره پاک نمی­شوند و در مواقع خاصی شیفت اینسرت می­شوند باز هم یاد نامه مرقومه به ریاست جمهوری در اولین سفرشان به تبریز و پاسخ ایشان که به محیط زیست ارجاع داده بودند افتادم. یا مثل طرح مسکن مهر که یک میلیون تومان بی­زبان خیلی­ها، دارد در تعاونی­های مسکن مهر دست و بالِ تنگ صاحبان تعاونی­ها را گشاد می­کند و همچنان مهر در بی­مهریِ مسئولین گرفتار آمده و متقاضیانِ محترم کشک­اند و باقی قضایا...  

فکر می­کنم خانواده ما نیز ثروت پنهانی داشته و خود از آن بی­خبریم که در خوشه 3 واقع شده­ایم و از ما بهتران در خوشه 1 و 2. البته اذعان می کنم که صاحب یک ثروت پنهان و آشکاریم که همیشه به خاطر آن شاکر خداییم و آن نیست؛ جز سلامتی و کار کردن به زور بازو و گاه به زور تفکر و محتاج تنابنده­ای نبودن. وگرنه این چندرغاز یارانه باشد و نباشد روزیمان که از سوی خدا کم و یا قطع نمی­شود. اما دغدغه اکثر مردم این است که لااقل در این یک فقره، انصاف و عدالت رعایت شود تا اندکی از این شکاف طبقاتی موجود در جامعه کاسته شود و حق به حقدار رسد. حالا یا ما در تکمیل فرم پرسشنامه­های اقتصادی خیلی صداقت به کار برده­ایم یا برخی ...

   راستی شما در چه خوشه­ای قرار دارید؟

 

6/11/88

 


خودکرده را تدبیر نیست

خودکرده را تدبیر نیست

این از سر تقدیر نیست

 قهر است کِلک روزگار

اندیشه تحریر نیست

گویند عاشق را کُشند

دل را در این تقصیر نیست

گر صدهزار افغان کنی

در سنگدل تأثیر نیست

رؤیای خواب مرده را

افسوس چون تعبیر نیست

شد صحنه گیتی سیه

این بهترین تصویر نیست

آئین قدرت در جهان

راهی به جز تزویر نیست

کشتار نسل مسلمین

جز ایده تکفیر نیست

هان ای مسلمان دلیر!

اینک دم تأخیر نیست

بر سر درِ دلهایمان

گلواژه تکبیر نیست

آدم اگر انسان شود

دیگر غم تکثیر نیست

در گردش دورِ زمان

جانا نگو تغییر نیست

خود کرده را تدبیر نیست

 این از سرِ تقدیر نیست!

 

 

 

منم و نبض لحظه­ها

من از میان قصه­ها شبی عبور می­کنم

هزار و یکشب است و شب و من مرور می­کنم

فسانه می­شوم شبی میان حجم سالها

سحر که شد حکایت دلم صدور می­کنم

کجاست قاموس قلم که واژه­ای به عاریت

دهد به قصه دلم حس قصور می­کنم

منم و نبض لحظه­ها و اینک این غریب شب

به بارش سپیده­دم رای غرور می­کنم

کسی میان قرنها غبار از رخم بَرد

دوباره قصه­ای دگر و من ظهور می­کنم

 

 

 


مسلک عشق

بلبل شوریده تا احوال دل بر گل سُراید

گل به تارج خزان یغما شده جانش برآید

رهرو عشقی عزیز! آشوب را از دل به در کن

چون در این ره پا نهادی، جان من! بی دل نشاید

دل به عشق یار در زندان فتد اما غمی نی

هر مِحن از یار آید سوی او شادی فزاید

ای پرِ پروانه­ها و بلبل شوریده­ حال!

تا کی اندر آتش زیبارخان افروخت باید

مسلک عشق است و دل نوپای این ره

کو مرادی تا مریدش گردد و خطی برآید

از تعلق وز تملق هیچ ناید ای دریغ!

این ره پر پیچ و خم را مرکبی رهوار باید

عشق حق باید شود سرلوحه دلها وگرنه

مادر گیتی هماره لیلی و مجنون بزاید

 

 


 

برای اربعین

حریم حرمت نان

حریم حرمت نان را شکستند

حصار دین و ایمان را شکستند

به کین و خدعه و نیرنگ، عدوان

سوارِ تکسواران را شکستند

نه آب از روی آنها شرمگین شد

گلوی تشنه­کامان را شکستند

فراز آسمان می­رفت دستی

دو دست بی­ قراران را شکستند

به جای مرهم زخم غریبان

دل بی­سرپناهان را شکستند

نه شرمی از خدای خویش کردند

پرِ پرواز ساران را شکستند

 

 


برایت می­نویسم آخرین مرد

من از آن کودک نالان و خسته

از آن آلونک پیر و شکسته

ز بی­مهری انسان رباتی

ز دستانی که از غم پینه بسته

برایت می­نویسم آخرین مرد

تو را جان خدا برگرد برگرد

 

من از زندان و از هجران و از درد

من از جولانگه اسبان بی­مرد

من از بی­مهری فرزند، مادر

بهاری کو شده همچون خزان زرد

برایت می­نویسم آخرین مرد

تو را جان خدا برگرد برگرد

 

من از خواب گران نبض دنیا

که نه دیروز بوده است و نه فردا

من از نامردمان مردگونه

که توفیری ندارد زشت، زیبا

برایت می­نویسم آخرین مرد

تو را جان خدا برگرد برگرد

...

 

 

برای وطن!

یارب تو نگهدار همه اهل وطن را

کوه و دمن و بادیه و دشت و دمن را

ایران که بود خانه شیران دلاور

آوازه دنیا شده او دانش و فن را

خواهی که بهارِ جاودانی باید

از باغ وطن راند برون زاغ و زغن را

گر دل گرو عشق وطن می­داری

بی­باک پذیری همه رنج و محن را

ای اهل وطن خاک عزیز است و مقدس

باید که ز خاطر ببری مایی و من را

با وحدت و با همدلی و همگامی

از شرّ اجانب بزدا مرز کهن را

یک روز اگر باد بکوبد درِ خاکت

برهم کنی از خشم زمین را و زمن را

ای باد صبا بگذر از این مهد کهن باز

آور به سویم بوی وطن، بوی وطن را

نوشته شده توسط م.ف در ساعت 1:7 | لینک  | 

طرح هدفمند کردن یارانه­ها

این طرح هدفمند کردن یارانه­ها هم برای خودش طرفداران زیادی پیدا کرده است. پیر و جوان، کودک و بزرگسال، توی تاکسی، اتوبوس، بازار و هرجای دیگر که عده­ای جمعند به یقین حرفی از این طرح به میان خواهد آمد. چیزی که نظر مرا به خود جلب کرده این است که حتی افراد مسن هم که شاید از روی ظاهر اگر قضاوت کنیم بی­سواد به نظر می­آیند عنوان این طرح را به طور کامل و بی­هیچ غلط لفظی بر زبان می­آورند. (و این از معجزات فرهنگ سازی و تبلیغات حجیم صدا و سیما می­باشد.)

همین چند روز پیش سوار اتوبوس سریع­السیر شده بودم و توجهم جلب شد به حرفهای خانمهایی که صندلی پشت من نشسته بودند. (البته من استراق سمع نمی­کردم صدایشان چنان بلند بود که آقایان هم شنیده بودند و جلسه گفتگوی دیگری در آنجا برگزار بود.)

یکی از این بانوان که از صدایش مشخص بود پیرزنی 60-65 ساله باشد می­گفت: اگر یارانه­لری هدفمند ائله­سه­لر باهالیخ بوندان­دا آرتیق اولاجاخ

  و آن دیگری: ننه او یانی نَمَنه؟

- قئزیم یانی سن اخبارا قولاخ آسمئسان، ائشیدمه­میسن نئچه آی­دی بونا گوره دانیشیل­لار؟!

- یوخ ننه حوصله­م یوخدی ایرانین چِرت برنامه­لرینه باخام

- هه دوز دیئسن منیم­ده بالالاریم فقط ماهواره برنامه­سینه باخاللار! سیزی قئنامارام کی...

و آنگاه پیرزن با حوصله و شمرده شمرده برای دختر خانم جوان کنارش طرح هدفمند کردن یارانه­ها را توضیح می­داد و البته از دیدگاه خودش؛ این طرح را رئیس جمهور به مجلس داده تا شاید این طوری بتواند به داد مردم کم درآمد برسد اما آنطور که می­گویند این طرح، گرانی را به دنبال خواهد داشت و نه تنها نفعی به حال مردم بیچاره نخواهد داشت بلکه بر دغدغه­های آنها هم خواهد افزود. می­گویند پول آب و برقی که ما می­دهیم یارانه دارد و آنها را حذف خواهند کرد مثلاً منی که الان 2000 تومن پول آب می­دهم بعد از اینکه اینها را، چی بود یادم رفت، هان هدفمند کردن، 50000 تومن باید بپردازم. حالا من پیرزن علیل و از پاافتاده چطور آن را خواهم پرداخت نمی­دانم...

و دختر جوان همینطور گوش می­کرد و معلوم بود که برای او تفاوتی ندارد که یارانه­ای باشد و هدفمند شود یا نه؟ چون او در دنیای خود بود و در اوج جوانی و زیر بال و پر پدری که همه چیز داشت و این را از حرفهای خودش که در میان گفتگویشان می­گفت فهمیدم.

یاد حرفهای چند شب پیش یکی از نمایندگان مجلس افتادم که در مورد کارت شارژ مربوط به هدفمند کردن یارانه­ها صحبت می­کرد و می­گفت که به مردم کارت شارژ خواهند داد تا قبض آب و برق و ... از طریق این کارت بپردازند البته چون دقیق و کامل نشنیده بودم نخواستم اظهار نظری بکنم.

صدای مرد میانسالی از آن طرف بلند شد که با صدای بلند و عصبی فریاد گونه گفت: آخی مملکتی ساخلیانلار...

و شخص دیگری او را به آرامش دعوت کرد که اینجا جای چنین سخنانی نیست. (به قول آقای فرشباف - در مطلب وقتی فرهنگ یتیم می­شود- توضیح اضافی نمی­دهم.)

و اتوبوس همچنان با سرعت داشت پیش می­رفت. این نرده­های وسط خیابان هم برای خودش مزیتهای زیادی دارد چون هر دو طرف ترافیک سنگینی بود و در آن هوای بارانی و لغزندگی خیابانها تنها اتوبوسها بودند که راحت طی مسیر می­کردند و کسانی همچون ما را که برای رسیدن عجله داشتیم به مقصد می­رساندند. (البته چنان غرق سخنان اطرافیان بودم که یادم رفته بود برای چه و کجا می­روم؟)

 

2/9/88  

 

نوشته شده توسط م.ف در ساعت 12:22 | لینک  |