طنازی سرخاب 1000
شنبه هزارمین شماره از روزنامه سرخاب بر دکههای مطبوعاتی طنازی خواهد کرد.
انگار همین دیروز پریروز بود که شماره 1سرخاب منتشر گردید. به عنوان یک خواننده و مخاطب روزنامه توقع داشتم نشریهای متفاوتتر از سایرین باشد گرچه سرخاب ما نیز همانند دیگر روزنامههای محلی و غیر محلی با copy paste مطالب از اینترنت و خبرگزاریها و ... آغاز به کار کرد و پیش رفت اما رفته رفته بر محتوای مطالب خود افزود و الحق و الانصاف از مقالات پرمحتوای صفحات داخلی (4 و 5) آن نمیشود به راحتی چشمپوشی کرد. از دیگر ستونهای سرخاب«نگاه نو» در صفحه 2 و ستون «زورنوشت» صفحه 3 آن است که به تعبیر خودمان یکی به لحن جدی و دیگر به لحن طنز، طرفداران ویژه خود را دارد. و صفحه آخر سرخاب روزهای پنجشنبه که معطر میشود به نام و یاد مولایمان صاحبالزمان(عج) رنگ و بوی خاصی به خود میگیرد و خواندنیتر از سایر روزها میگردد.
سرخاب - آنچنان که خود نیز افتخار همکاری نزدیک با این روزنامه را داشتم- از فراز و نشیبهای بسیاری گذشته تا به قله رسد و پرچم فتح را بر فراز قله برافرازد و اکنون روزنامه برتر شناخته شود.
اگرچه همواره در حیطه ویراستاری کمی پایش لنگیده (منظور اشتباهات املایی و انشایی و گاهی تکرار خبرها و.. ) اما در مقایسه با سایر روزنامهها میشود نمره قبولی به آن داد.
برای تمامی فعالان عرصه فرهنگی به ویژه همکاران محترم روزنامه سرخاب -و یادی کنیم از نشریه وزین آذرپیام – آرزوی موفقیت و سربلندی نموده و امیدوارم از فعالیت در این عرصه هرگز خسته نشوند که جامعه ما به واقع نیاز بسیاری به اهالی فرهنگ و فرهنگ دوست دارد که شاید بتواند کمبودهای فرهنگی را جبران و آن را به سوی مترقی شدن رهنمون سازد.
و اما چون طی چند ماه اخیر خبرهای مربوط به دریاچه ارومیه و خشک شدن این دریاچه ارزشمند موجب تأسف بسیاری گردید اینجانب نیز با اظهار تأسف، مطلب زیر را مرقوم نموده بودم و با اینکه مربوط به آن روزهاست اما شاید خالی از لطف نباشد
بر تشنگی دریا گریستن؟!!
میگریم از آنچه بر سرت آوردند
ای تشنه پرآب فغانت ز کجاست؟
شوریده دل از شورش آبت کردند
با دست بشر خانه خرابت کردند...
چند وقتی است که خشکیدن دریاچه ارومیه تیتر اول بسیاری از روزنامهها و نشریات گردیده است. «دریاچه ارومیه در حال خشک شدن است» ، «دریاچه ارومیه نیازمند رسیدگی است» و اخیراً «نیمی از دریاچه ارومیه خشک شده است» و...
با خواندن تیتر آخر و با تأسفی که بعد از دیدار از دریاچه ارومیه در تابستان 88 بر دلم سنگینی میکرد سروده فوق بر ذهنم خطور کرده و با حسرت در دل گفتم روزی تیتر روزنامهها این جمله خواهد شد؛ «دریاچه ارومیه مُرد»
البته خدا نکند و نباید که این اتفاق ناگوار بیافتد اما با شاید و باید و خدا کند و خدا نکند،کاری پیش نمیرود و حتماً باید به فکر چاره بود. آوردن آب از دریای خزر یا هر راه حل دیگری که مفید است باید هرچه سریعتر اجرا گردد نه اینکه همچون مسایل مهم بسیار دیگری، دچار بوروکراسی اداری گردیده و در کریدورهای اداره محیط زیست و سایر ارگانهای مرتبط برای یک امضا، چندین روز و بلکه چندین هفته به طول انجامد. امروز مسئله اصلی محیط زیست دریاچه ارومیه است و حل این معضل گرچه دشوار اما باید که به راه حل مناسبی بیانجامد وگرنه باید به فکر سنگ قبر واقعی دریاچه چی چست (چاپ در روزنامه سرخاب شماره ) باشیم. و از آنجا که ما مردم به مرده پرستی شهره آفاقیم آنگاه مرثیهها در رثایش خواهیم سرود و اشکها بر مزارش خواهیم ریخت...
بیاختیار به فکر عزاداری به سبک مردم برره (سریال شبهای برره) افتادم؛
چی چست رو کشتند هِی هِی آبش رو خوردند هِی هِی آبروشو بردند هی هی
میگریم از آنچه بر سرت آوردند
ای تشنه پرآب فغانت ز کجاست؟
شوریده دل از شورش آبت کردند
با دست بشر خانه خرابت کردند
دیدند که آبت همه تبخیر شده است
خوابت چو عزیز مصر تعبیر شده است؟!
خشکیدی و نالیدی و افغان کردی
بیچارگی خویش، تو اعلان کردی
دادند ستاد و کنفرانسی تشکیل
تا چاره شود بر این معما تعجیل
لیکن همه کاغذ است و امضا و فلان
با این غم بیچارگیات باز بمان!
ای تشنه! لب چشمه نشستی خاموش؟
برخیز ز جام دیگران جرعه بنوش
تا زاده شوی دوباره و جان گیری
سرهای عزیزانت به دامان گیری.
گزارش گونهای مردمی از قرار گرفتن پایانه برخی اتوبوسها در میدان راهآهن
(سردرود، اسفهلان، باغ معروف کجوار، سهند و...)
نظر شما در مورد این طرح چیست؟
دختر 15 ساله دبیرستانی: موقع آمدن مشکل چندانی نداریم، شاید زودتر از قبل هم به مقصد برسیم اما هم هزینه رفت و برگشت افزایش یافته و هم هنگام برگشت برای عبور از خیابان امنیت جانی نداریم حتی خیلی از بچهها در سنین پایینتر از ما نیز از این خیابان عبور میکنند و هر دقیقه نه بلکه هر لحظه امکان دارد که تصادفی رخ دهد و عابری جان خود را از دست بدهد
زن میانسال: نمیدونم چی بگم خدا چی کارشون کنه آخه وقتی این تصمیم را گرفتند باید اول به فکر جان مردم باشند بعد. لااقل پلی، چیزی اینجا میزدند بعد اتوبوسها را جابه جا میکردند...
آقایی حدوداً 55 ساله: سالهاست که من از باغ معروف به تبریز میآیم و میروم اما این چنین دلهره رد شدن از خیابان را نداشتم. اینجا شبیه قتلگاه است و رعب و وحشت در دل انسان ایجاد میکند که آیا از این سر خیابان سالم به آن طرف خواهد رسید یا نه؟ خدا به داد بچههای مردم برسد که روزانه از اینجا عبور میکنند.
پیرزن: آخه این چه کاریه کردند؟ من با یک اتوبوس میرفتم باغ گلستان و از آنجا دخترم میآمد و مرا به خانه خود میبرد الان هم خودم با این پای علیل اسیر شدم هم دخترم!
پسری 10 ساله: کم کم اعتماد پدر و مادرم را جلب کرده بودم که تنهایی به باشگاهی که واقع در نصف راه هست بروم و برگردم. من از اسفهلان میآمدم اما حالا پدر و مادرم به خاطر این که رد شدن از خیابان راه آهن خطرناک است مرا از رفتن به باشگاه منع میکنند یعنی شهرداری نمیتوانست قبلاً اینجا پلی چیزی احداث کند بعد اتوبوسها را به اینجا انتقال دهند؟
خانم نسبتاً جوان با دو بچه: درسته که برای من با این بچه ها بالا رفتن از پلههای پل هوایی سخت است و از ارتفاع هم میترسم اما جون خودم و بچهها برام مهمتره و اگه پل هوایی بود من حتماً از روی آن عبور میکردم تا این همه دلهره برای عبور از خیابان سراپای وجودم رو نلرزونه.
و...
اینها نظراتی برگزیده بود از میان صدها نظری که طی یک صحبت دوستانه به هنگام از عبور از خیابان، انتظار در ایستگاه و در فاصله زمانی بین رسیدن به مقصد از همشهریان محترم نظرخواهی و در مورد این مسئله (واقع شدن پایانه برخی اتوبوسها در میدان راهآهن) بحث شده است.
جای یک علامت سؤال بزرگ (؟) خالی است اینکه چرا؟! ... چرا شهرداری محترم و شرکت محترم اتوبوسرانی پیش از این اقدام، مسئله را بررسی و این مشکل را حل نکردهاند؟ آیا این کار آنها دلیل خاصی دارد؟
اگر برای کاهش ترافیک داخل شهری است که خب توجیه خوبی به نظر میرسد اما مگر نه اینکه پیش از هر اقدامی باید طرح پیشنهادی حالا از طرف هر کس که باشد، مورد بررسی و تمام جوانب در نظر گرفته شود؟
و آیاها و چراهای دیگر که امیدواریم مسئولین محترم مربوطه حداقل این قسمت را خوانده و جوابیهای هرچند مختصر به دفتر نشریه ارسال نمایند تا شاید نگارنده نیز به پاسخ سؤالات فوق که از جانب بسیاری از مردم و بخصوص استفاده کنندگان از اتوبوسهای فوقالذکر مطرح میشود، برسند.
لازم به توضیح است که بعد از دیدار مردمی جناب استاندار در سردرود ظاهراً مسئله ختم به خیر گردیده و ایستگاهها از آن طرف خیابان به این طرف خیابان منتقل گردیدند یعنی همانجا که مردم از اتوبوس پیاده میشوند در همان قسمت هم سوار میشوند. با تشکر از تدابیر ویژه مسئولین محترم.
مهناز فرجپور
مشکل ترافیک معضلی مداوم
خیلی عجله داری میخواهی هرچه زودتر به محل کار خود برسی تا هم از چشم غرههای رئیس رؤسا در امان باشی و هم «کسر کار» در فیش حقوقت تو را عذاب ندهد اما چارهای نداری؟ از هر مسیری که بر ذهنت خطور کرده امتحان کردهای تا شاید دقایقی زودتر به مقصد برسی اما مگر میشود با این همه بار ترافیکی سنگینی که در نقاط مختلف شهر حاکم است به هدف خود برسی؟
از نقاط پر ترافیک دائمی شهر؛ میدان راهآهن – میدان جهاد - چهارراه خطیب مابین میدان جهاد و میدان راهآهن – آخر شهناز تا ارتش در خیابان آزادی – چهارراه شریعتی – چهارراه هفده شهریور و چهارراه آبرسانی و چندین مسیر اصلی و فرعی دیگر که با ازدیاد خودروهای شخصی هر روز بر حجم ترافیک نیز افزوده میگردد.
چاره اندیشان گاهی پیشنهاد میکنند که استفاده از وسیله نقلیه عمومی مانند تاکسی و اتوبوس افزایش یابد تا از حجم ترافیک کاسته شود. اما هیچ کس راضی نمیشود مسیر 10 یا 15 دقیقهای منزل تا محل کار را با وسایل نقلیه
عمومی آن هم به مدت یک ساعت برای رسیدن به منزل معطل شود.
برخی ایجاد روگذر و زیرگذرها، برخی پیشنهاد طراح ترافیک، برخی افزایش اتوبوسهای BRT و عدهای راهاندازی مترو را چاره کار میدانند.
شهرداری تمام تلاش خود را میکند تا با همکاری سایر ارگانهای ذیربط، معضل ترافیک را حل کند و الحق و الانصاف طرحهای بسیاری را به انجام رسانده است. اما گاهی مشاهده میشود در آسفالت بسیاری ازخیابانها و حتی اتوبانها نیز پستی و بلندیها (دست اندازها) باعث آزار رانندگان میشود و همین باعث استفاده کمتر از آن خیابانها و سبب افزایش بار ترافیک داخل شهری میگردد.
شنیدهها و دیدهها حاکی از آن است که مترویی در راه است و با افتتاح آن، قسمت اعظم معضل ترافیک انشاءالله حل خواهد شد. پس به امید آیندهای نه چندان دور و با تلاش ویژه مسئولین جهت افتتاح هرچه زودتر این پروژه بزرگ (به شرطها و شروطها)
در سالهای اخیر شاهد اقدام نیروی انتظامی با عنوان «طرح ارتقاء امنیت اجتماعی» جهت ایجاد امنیت و آسایش برای مردم به ویژه جوانان و علیالخصوص بانوان محترم بوده و هستیم که الحق و الانصاف اقدام بجا و شایستهای میباشد.
بسیاری از مسائل و مشکلات وجود دارند که باعث اختلال در امنیت جامعه میگردند چه عوامل داخلی و چه عوامل خارجی دخیل در این امر در نظر گرفته شود باید اذعان داشت که در پدید آمدن چنین جوّی قصور از جانب خود و جامعه خودمان میباشد. به قول مثل قدیمی زبان خودمان؛ «آغاجی ایچیندن قورت یئیر» (آفت درخت درونش وجود دارد).
همین بیحجابی رایج –البته بهتر است بدحجابی رایج بگوییم- در جامعه باید از ریشه مطالعه شود و علل و عوامل پدید آمدن آن بررسی گردد نه اینکه به یکباره جلوی هر بدحجاب و آرایش کردهای گرفته شود که چرا؟!!
به تازگی نیز پلیس تهران دست به اقدام تازهای زده و کسانی را که مزاحم خانمها در کوچه و خیابان میشوند با عنوان «مزاحمین نوامیس مردم» دستگیر و با آنها برخورد قانونی میکنند.
این قبیل اقدامات لازم و ضروری است اما ضروریتر از آن یافتن راهکاری بهتر و ریشهای تر از آن میباشد. این همه از حجاب، بدحجابی، محدوده حجاب بانوان، لزوم حجاب داشتن بانوان و ... گفته میشود اما زمانی که نویسندهای شروع به تحقیق در این زمینه کرده و حاصل تلاش خود را جمعآوری نموده و به ارگانهای فرهنگی جهت انتشار آن مراجعه میکند و با بیتوجهی و عدم همکاری آنها مواجه میشود چه انتظاری میتوان داشت؟ ا در وهله سخن همه از یک پژوهشگر، نویسنده و از کسی که راهکاری جهت بهبود اوضاع ارائه کند حمایتِ حتی مادی هم میکنند اما در مرحله عمل دریغ و افسوس از یک همکاری و حمایت.
عمده مشکل کشور ما ضعف فرهنگ است حتی جهت توسعه اقتصادی نیز عدم وقوع تحولات فکری و فرهنگی مناسب و به طور کلی عدم وجود تفکری واحد از جمله عوامل مهمی است که باعث عقب ماندگی کشورمان گردیده است.
آمار معتادان در ایران بسیار بالاست. آمار استفاده از لوازم آرایشی در ایران در رده بالاتری از بسیاری از کشورها قرار دارد. آمار طلاق روز به روز افزونتر میگردد. آمار استفاده بانوان از قرصهای لاغری که بسیاری اعتیادآور است از کشورهای دیگر بیشتر است. آمار استفاده از لوازم و کالاهای خارجی به ویژه چینی رقم بالایی است... آمار پیامکها و عکسها و فیلمها و اینترنت مبتذل بالاست...
اینها تنها نمونههایی از این دست است. چرا باید چنین شود؟!! و چه باید کرد؟! چرا اقدامی فرهنگی صورت نمیگیرد؟ آیا مردم ما زودباور و بیگانهپذیر است یا دولت قصور میکند؟
چرا نویسندگان استانی اغلب کتابهایشان از سوی انتشارات تهران منتشر میشود؟ چرا
در سالهای اخیر شاهد اقدام نیروی انتظامی با عنوان «طرح ارتقاء امنیت اجتماعی» جهت ایجاد امنیت و آسایش برای مردم به ویژه جوانان و علیالخصوص بانوان محترم بوده و هستیم که الحق و الانصاف اقدام بجا و شایستهای میباشد.
بسیاری از مسائل و مشکلات وجود دارند که باعث اختلال در امنیت جامعه میگردند چه عوامل داخلی و چه عوامل خارجی دخیل در این امر در نظر گرفته شود باید اذعان داشت که در پدید آمدن چنین جوّی قصور از جانب خود و جامعه خودمان میباشد. به قول مثل قدیمی زبان خودمان؛ «آغاجی ایچیندن قورت یئیر» (آفت درخت درونش وجود دارد).
همین بیحجابی رایج –البته بهتر است بدحجابی رایج بگوییم- در جامعه باید از ریشه مطالعه شود و علل و عوامل پدید آمدن آن بررسی گردد نه اینکه به یکباره جلوی هر بدحجاب و آرایش کردهای گرفته شود که چرا؟!!
به تازگی نیز پلیس تهران دست به اقدام تازهای زده و کسانی را که مزاحم خانمها در کوچه و خیابان میشوند با عنوان «مزاحمین نوامیس مردم» دستگیر و با آنها برخورد قانونی میکنند.
این قبیل اقدامات لازم و ضروری است اما ضروریتر از آن یافتن راهکاری بهتر و ریشهای تر از آن میباشد. این همه از حجاب، بدحجابی، محدوده حجاب بانوان، لزوم حجاب داشتن بانوان و ... گفته میشود اما زمانی که نویسندهای شروع به تحقیق در این زمینه کرده و حاصل تلاش خود را جمعآوری نموده و به ارگانهای فرهنگی جهت انتشار آن مراجعه میکند و با بیتوجهی و عدم همکاری آنها مواجه میشود چه انتظاری میتوان داشت؟ ا در وهله سخن همه از یک پژوهشگر، نویسنده و از کسی که راهکاری جهت بهبود اوضاع ارائه کند حمایتِ حتی مادی هم میکنند اما در مرحله عمل دریغ و افسوس از یک همکاری و حمایت.
عمده مشکل کشور ما ضعف فرهنگ است حتی جهت توسعه اقتصادی نیز عدم وقوع تحولات فکری و فرهنگی مناسب و به طور کلی عدم وجود تفکری واحد از جمله عوامل مهمی است که باعث عقب ماندگی کشورمان گردیده است.
آمار معتادان در ایران بسیار بالاست. آمار استفاده از لوازم آرایشی در ایران در رده بالاتری از بسیاری از کشورها قرار دارد. آمار طلاق روز به روز افزونتر میگردد. آمار استفاده بانوان از قرصهای لاغری که بسیاری اعتیادآور است از کشورهای دیگر بیشتر است. آمار استفاده از لوازم و کالاهای خارجی به ویژه چینی رقم بالایی است... آمار پیامکها و عکسها و فیلمها و اینترنت مبتذل بالاست...
اینها تنها نمونههایی از این دست است. چرا باید چنین شود؟!! و چه باید کرد؟! چرا اقدامی فرهنگی صورت نمیگیرد؟ آیا مردم ما زودباور و بیگانهپذیر است یا دولت قصور میکند؟
چرا نویسندگان استانی اغلب کتابهایشان از سوی انتشارات تهران منتشر میشود؟
معضل فرهنگی داریم
«فرهنگ» کلمهای که بر سر زبانهاست و به جرأت میتوان اذعان داشت که این کلمه دچار شعارزدگی شده است. از فرهنگ استفاده از کالاها و لوازم و... گرفته تا فرهنگ مطالعه و استفاده از علم ودانش.
سردمداران عرصه فرهنگ نیز همواره بر آن کوشیدهاند تا عرصههای مربوط به این لغت را گسترش داده و جامعه را برای رشد و پیشرفت هرچه بیشتر سوق دهند اما آنچه به چشم میآید و جای هیچ انکاری ندارد بسیاری از نواقص موجود در جامعه است که اگر و باز هم اگر سردمداران این عرصه تلاش افزونتری داشتند اوضاع فرهنگ بدین منوال نبود.
به عنوان کوچکترین مثال چرا پیش از آنکه وسیلهای وارد بازار شود فرهنگ استفاده از آن تبلیغ نمیشود؟ به لغت «تبلیغ» دقت بیشتری باید نمود چرا که از طریق همین تبلیغ چهها که بر سر «فرهنگ» آوردهاند و تا «فرهنگ مداران» بزرگوار به خود آیند فرهنگی «ضد فرهنگ» به وجود آمده و باید در اندیشه مقابله با این ضدفرهنگها باشند. از قدیم گفتهاند که؛ «علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد؟» در حالی که اکنون واقعهای رخ میدهد و قربانیان فراوان میگیرد آنگاه شاید و شاید به فکر علاج بیافتند. فرهنگ ما نیز دچار آفت است و این را باید قبول داشته باشیم و در پی دفع آفات آن برآییم.
باید موشکافی شود و کاستیها و نواقص جامعه بررسی شود تا پی به ریشه «گرایش به فرهنگهای غربی» برده شود. باید قبول کرد که کاستی و کم کاری از طرف خودمان میباشد نه از زیاده کاریهای دیگران.
مَثَل جامعه همانند یک خانواده است در این خانواده اگر فرهنگ درست زیستن، استفاده مناسب از لوازم، احترام به قوانین و چارچوب خانواده از سوی افراد خانواده در نظر گرفته شود چنین خانوادهای دچار تزلزل نخواهد شد اما در مقابل اگر چارچوب خانواده رعایت نشود دچار نابسامانی و فروپاشی خواهد شد.
بزرگواران مسئول فرهنگی جامعه همانند بسیاری از عرصههای دیگر شعارهای زیبای فرهنگی سر میدهند، سخنرانیها و اجلاس و کنفرانسهای فراوانی ارائه میکنند اما به مرحله عمل که رسیدند کم میآورند. چرا؟!!
قوطی سیگارها را که مشاهده نمودهاید بر روی بسیاری از آنها از مضرات سیگار نوشته شده اما تولید میشود و به دست استفاده کنندگان میرسد. میگویند استفاده از ماهواره غیرمجاز است در حالی که بر پشت بام هر خانهای بشقابی جلوهگری میکند و اگر ممانعتی از سوی نهادهای انتظامی نیز به عمل آید جای دیگری پیدا کرده و حتی شده در خفا از آن استفاده میشود اما چرا؟!!
یک روز وقت بگذارید و جلوی تلویزیون بنشینید و تمام کانالهای داخلی را سِیر نمایید یک ساعت نشده کلافه شده و چه بسا آخر سر کنترل تلویزیون را بر زمین میکوبید و ...
اما در برنامههای ماهوارهای چنان برنامهریزیهای دقیقی نمودهاند که چه بسا بسیاری از آنها نیز علیه فرهنگ ماست در حالی که طرفداران داخلی بسیاری دارد و مو به مو این برنامهها دنبال میشود. سریالهای آبکی اما رنگ و لعاب دار خارجی بر سریالهای گاهاً پرمحتوای خودی ترجیح داده میشوند، اخبارهای مربوط به هنرپیشگان و خوانندگان غربی بر اخبار زلزله و سیل و حوادث داخلی ارجحتر میشود، خبرهای داخلی را از شبکههای خارجی بیشتر باور میکنند، وضعیت اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی داخلی را از شبکههای خارجی دیدن بیشتر از شبکههای داخلی مورد پسند واقع میشود و آنها را به راستگویی و درست بودن ستوده و شبکههای داخلی را به پنهان کاری و عدم آزادی بیان متهم میکنند.
برنامههای تبلیغی فراوانی که در مورد استفاده از لوازم و داروها و ... پخش میشود و در بسیاری از آنها نمایندگیهای مجاز یا غرمجاز داخل کشور نیز دیده میشود چه بسا مضراتی نیز به دنبال داشته باشند اما چون تبلیغ بسیاری بر آن میشود پس خریدارانی نیز خواهند داشت. به طور مثال قرصهای لاغری که از طریق شبکههای ماهوارهای تبلیغ میشود و در آرایشگاههای زنانه و چنین مکانهایی به فروش میرسد اخیراً بررسی شده و به اعتیادآور بودن آنها پی برده شده اما چگونه جلوی ترویج چنین داروهایی گرفته شود این مهم است نه اینکه پس از فراگیر شدن به فکر چاره باید افتاد؟
فرهنگ غنی و پربار اسلامی خود را کجا گم کردهایم؟ در کجا باید بجوییم فرهنگ صحیح درست زیستن را؟ ما منبع پرمحتوای قرآن و اسلام را داریم در حالی که فرهنگ صحیح استفاده از آنها و اطاعت از فرامین آن را نمیدانیم. چرا باید از اسلام قوانین خشک و خالی آن تبلیغ شود و چرا باید به دست بیگانه گزک داده شود تا بر اساس دلخواه خویش بر فرهنگ ما غالب شود و بشود آنچه نباید میشد؟
از صدا و سیما گرفته تا نشریات و کتابها و ... همه باید دست به دست هم دهند و چارهای اندیشند وگرنه «این ره که میرویم به ترکستان است»
مقابله با تهاجم فرهنگی جز با مقابله فرهنگی جبران نخواهد شد و این یک همت مضاعف خواهد طلبید نه در قالب شعار بلکه در قالب عمل، تا شاید جبران مافات گردد و این ممکن نیست جز با یک حرکت فرهنگی غنی که مسئولین فرهنگی همراه با افراد جامعه باید دوشادوش هم این معضل را برطرف نمایند. اگر مشکل فرهنگ جامعه حل شود مشکلات اقتصادی و اجتماعی نیز به راحتی برطرف خواهد شد انشاءالله.
ادامه مطلب
«چه كشيدي بانو آن روز...»
تو را چه شد بانو! كه به يكباره گيسوان سفيد كردي. ماه قبيله بودي و يكباره قامتت خم شد، چهرهات از درد و رنج، پژمرده همچون گل ياس چون مادر بزرگوارت كه نامردان پهلو شكستند.
تو را چه شد بانو! چه كشيدي آن روز... آن روز كه هفت ستون خانواده ولايت فرو ريخت.
چه كشيدي بانو! بر سر هر جنازه برادر كه رفتي و بازگشتي. چهها كشيدي وقتي كه افتادن ابوالفضلالعباس آن بزرگ جوانمرد و تكيهگاه سپاه را ديدي؟ وقتي كه قامت رعنايش را مينگريستي دلت قرص بود كه تا او هست حسين غمي ندارد.
چه كشيدي بانو! وقتي عباس از كنار علقمه با تن خونين و مشك بيآب بازگشت. او از شرم كودكان سر به زير افكنده بود، اما نه! چرا شرم؟ او سربلندترين سردار ميدان جنگ بود.
چه كشيدي بانو! آن زمان كه فرزندان دلبندت به ميدان رفتند و ديگر بازنگشتند و تو از شرم حسين(ع) حتي بر سر جنازهشان نرفتي؟
چه كشيدي بانو! آن زمان كه جگرگوشة حسن و حسين آن دو جوان رعنا را سر بر زانو نهادي و بر سر نعش آنان گريستي؟
چه كشيدي بانو! وقتي كه علياصغر، آن طفل شش ماهه با تير حرمله عطش فرو نشاند و در آغوش پدر با تيري كه بر گلويش اصابت كرده بود به سوي خيمهها بازگشت. سراسيمه دويدي و طفل را از بابا گرفتي. چهها كشيدي آن روز؟
چه كشيدي بانو! وقتي كه ياران همه شربت شهادت نوشيدند و نوبت به عزيزترين عزيزانت (حسين) رسيد. لحظهاي از حسين جدا نميگشتي حتي شرط ازدواجت را ديدن هر روز حسين قرار داده بودي. براي همراهي با برادر شهر و ديار و خانه را ترك كرده بودي تا مباد غافل شوي از حال حسين(ع). و چه صبورانه برايش مادري ميكردي.
چه كشيدي بانو! آن لحظه كه برادر آمد تا وداع كند و رو به سوي دشمن رود. تو بودي و دل لرزهها و مويههايي كه همه را در دلت جمع كرده بودي. گويا آن روز آسمان جز بلا بر سر شما بزرگوران نخواهد باريد. سياه شوي اي آسمان! رسوا گردي اي زمين نينوا!
چه كشيدي بانو! وقتي كه دختر سه ساله برادر بر پاي ذوالجناح آويخت و التماس و زاري ميكرد كه نرو بابا!
و حسين در چشم تو مينگريست، تمام اميدش تو بودي و تو چه سربلند از امتحان درآمدي آن روز بانو! همه را تسلي ميدادي، بر زخم دلهاي خستگان و اندوهزدگان مرحم بودي. گرچه بيش از هر كس به دلداري نياز داشتي اما چه صبورانه همه را اميد ميدادي و آرام ميكردي.
چه كشيدي بانو! آن زمان كه سپاه كفر، برادر را دوره كردند و تو هراسان به سوي تلّ زينبيه رفتي و التماس ميكردي كه نزنيد، او حسين است زادة زهرا، سبط نبي، اما كافران را گوش شنوايي نبود. حسين فرمان برگشتنت را داد و اطاعت كردي. نميخواست خواهرش صحنههاي دردناك را ببيند او ميدانست كه چقدر دوستش داري.
چه كشيدي بانو! وقتي كه ديدي اعضاي بدن برادر را تكه تكه كردهاند و نعش عريان او بر كوير داغ مانده است بيپيراهن و بيكفن. اي فلك تو را چه آمده بود آن روز كه شرم نكردي و هرچه مصيبت بود بر سر آل عبا آوردي؟
چه كشيدي بانو! وقتي كه نگذاشتند نعش برادر را بيابي و خيمهها را آتش زدند و زنان و طفلان هريك به سويي دويدند و تو از پي هر كدام تا مبادا زخمهاي تازيانه كافران تن كودكان را بيازارد. خود را جلو ميانداختي و تازيانهها بر پيكر مباركت فرود ميآمد. شرمتان باد كافران! بر تنِ كه تازيانه ميزنيد؟ عزيز دل زهرا(س)؟ چه ميگويي آنها اگر شرم داشتند پهلوي بانوي بزرگوار اسلام، نور چشم پيامبر(ص) را نميشكستند.
چه كشيدي بانو! وقتي كه معجر از سر زنان كشيدند و با قساوت تمام گوشوارهها را از گوش كشيدند و چهرة عفيفههاي آل هاشم را نامحرمان ديدند.
چه كشيدي بانو! آن زمان كه برادرزادة بيمارت را از خيمهها بيرون كشيدي و اميدت تنها به زنده بودن او بود.
چه كشيدي بانو! آن دم كه ديدي سر برادر را بر نيزه كردهاند و هلهلهكنان اسب ميتازانند.
چهها كشيدي وقتي به چهره زنان و طفلان غريب و آواره و در بند كفر گرفتار آمده مينگريستي. آن روز جگرت خون شد اما تو بزرگوارانه صبوري كردي و تمام غمها را بر دوش كشيدي و ماندي تا پيام برادر به مؤمنين رساني. و چه خوب از اين عهده نيز برآمدي. تو بودي و سجاد و يك لشكر كفر كه با خطابههاي گرم و دلنشين خود كوس رسوايي بنياميه را به گوش همگان رساندي.
بانويم! زينبم! صبوريت بينظير بود آن روز اما چهها كشيدي؟ هيچ كس را ياراي درك آن نيست.
عشق ميگفت برو
چه دل بزرگي داشتي مولا! و چه سهل بر تمام دلخوشيهاي زندگي پشت كردي و چه آسان از هر چه داشتي گذشتي. فقط نور را ميخواستي و حقيقت را و چه بزرگوارانه به هدف رسيدي.
مولايم! چگونه آن همه داغ را تحمل كردي؟ چگونه طاقت آوردي با ديدن كودكان عطشزدة آواره در دشت نينوا.
تو كه از سلاله پاك رسول بودي و لحظهاي تحمل رنج و عذاب فرزندان و خانواده را نداشتي؟
چرا آن روز اين همه بلا در عرض چند ساعت؟
چرا آن روز اين همه درد، اين همه ناله، اين همه فرياد، اين همه اسيري...
چرا يار و ياوري پيدا نشد؟
چرا تنها ماندي مولا؟
ننگ باد بر اهل كوفه! ننگ باد بر هرچه مردم زرپرست و رياكار و ظالم.
اُف بر آنان باد كه تنهايت گذاشتند و در تاريكي شب راه منزل گرفتند.
لعنت بر تمام آناني كه تو را به سوي خود فراخواندند و سپس پشت كردند.
ننگ بر آنان باد كه مسلم را كشتند.
ننگ بر كساني باد كه؛
«علي اكبر» آن جوان رعناي شبه پيغمبر را كشت.
«قاسم» زادة حسن مجتبي(ع) آن تازه داماد قافله را كشت.
علياصغر آن شش ماهة لب عطشان را كشت.
عباس علمدار، ابوالفضل العباس(ع) سقاي كاروان، برادر جوانمردت را كشت.
اُف بر شمربن ذيالجوشن كه بر تن مباركت زخمها زد و سر مبارك از بدن جدا ساخت.
اُف بر او باد كه ننگ نامش جاودانه گشت. لعنت بر يزيد، لعنت بر شمر
ننگ باد بر كسي كه تازينه فرود آورد بر تن پاك اهل بيت(ع)
ننگ باد بر كساني كه از غارت معجر و گوشواره زنان و كودكان نيز دريغ نداشتند.
لعنت بر آنها كه زينب(س) را اين همه رنج دادند. دل زينب را شكستند. پيش چشمانش برادرانش را كشتند، عزيزانش را كشتند، او را به اسيري گرفتند.
زادة زهرا، نوادة پيغمبر، فرزند علي باشي و اين همه مصيبت به يكباره بر سرت آيد؟!
بعد از تو چقدر خواهر بزرگوارت را آزردند؟.. جان شيعيان به فداي تو و خواهرت مولا!
اتفاق عظيمي است، اتفاق عظيمي بود كه روز عاشورا در كربلا رخ داد. «كل يوم عاشورا، كل ارض كربلا»
مولايم!
و تو همه را ميدانستي و از هر آنچه پيش رو قرار بود اتفاق بيافتد آگاه بودي.
عشق ميگفت برو.
و عاشقانه رفتي و عاشقانه شهيد شدي و پيام قيام خود را به مردمان رساندي كه هان! اي غفلتزدگان! شهادت بهتر از زندگي ننگين است. به مردم آموختي كه بايد آزاده بود و آزاده زيست.
و خداوند مهر تو را در دلها جاودانه ساخت و هر كه را در حق تو مولايم ظلم كرده بود رسوا كرد.
اي كاش منتقم حقيقي خون شما بزرگواران – مهدي موعود(ع) هرچه زودتر ظهور كند و انتقام خون شهيدان آن روز بلا را بگيرد.
«اين الطالب بدم مقتول بكربلاء»
اتحاف امام حسين(ع)–ين كسيلن باشينا
نيزهني سرور من بستر راحت ائلهدين
شام تاري نئجه گؤر صبح قيامت ائلهدين
او سوسوز لبلره ائيليردي اشارت گؤيلر
سن عطش بادهسيني جام شهادت ائلهدين
عقل ايستيردي حرمده قالاسان آمما عشق
دئدي اؤپ نيزهني اول دم سن اجايت ائلهدين
اؤيرهديب انسانا، معبوده ستايش درسين
نامازي نيزهلر آلتيندا تلاوت ائلهدين
هاردا عباس علمدار، هاياندا قاسم؟
نئجه اي عشق بئله هاميني غارت ائلهدين
نهدي سنده بو كشش، جاذبه اي جلوه حسن!
او سر بيتن ايله گؤر نه قيامت ائلهدين
يئنه من قالديم و يوز كوفه غريبليق اي داد!
بيوفا ملتايله گؤر نه نجابت ائلهدين؟!
توپ فوتبال
- نه بابا! تا این اینجاست که ما نمیتونیم جایی بریم
- آره دیگه باز اومده و وبال گردنمون شده
- به خاطر بابا مجبوریم باهاش بسازیم دیگه!
- خب تقصیر خودشه همه رو یه جورایی میرنجونه، اگه کاری به کار کسی نداشته باشه که...
اینها حرفهایی بود که فریبا پشت تلفن به کسی که با او صحبت میکرد میگفت و او گوشهای نشسته بود. دستش را زیر چانهاش گذاشته و خیره شده بود به گلهای قالی.
- نگاش کن تو رو خدا، حالا خوبه که نمیشنوه وگرنه کارمون زار بود/
- هنوز نمیشنوه که این همه حرف پشت سرمون به زن عمو اینها گفته...
صدای عروس و نوه دیگرش رؤیا بود.
صداها توی گوشش میپیچید و کلمهها روی اعصابش رژه میرفتند و او هنوز خیره به گلهای قالی مانده بود. قلبش به قفسه سینه فشار میآورد اما آن را به آرامش میخواند. بغض راه گلویش را بسته بود. چشمانش هم که یارای اشک ریختن نداشت.
حق با اوناست من دیگه به هیچ دردی نمیخورم، یه بار اضافیام رو دوششون. اما اون همه زحمت که براشون کشیدم چی؟ مگه من توپ فوتبالم که به همدیگه شوت میکنن. چشمانش سیاهی میرفت.توی گوشش صداهای مبهم نوههایش را میشنید و مجبور بود خود را به نشنیدن بزند.
پدر آمد. با همسر و فرزندانش خوش و بش کرد و گلایههای آنها را از دست مادر شنید؛
فرض کنید یه وسیله اضافی تو خونه هست و گاهی خراب میشه چی کار کنم نمیتونم که بیرونش کنم؟
رؤیا: اینجوری نمیشه بابا! براش یه اتاق درست کنین یا اتاق خودتونو بهش بدین، میره رو تخت من میخوابه و منم دیگه...
فریبا: خب اگه تنهاش بذاریم و بریم بیرون چی میشه بابا! اًه تا یه ماه که اینجاست باز آزادیمون سلب میشه.
زن: حق با اوناست منم دیگه حوصله ریخت و پاش اونو ندارم
مرد: بسه دیگه، بسه تو رو خدا...
و او در اتاق دراز کشیده و خود را به خواب زده، همه را میشنید اما به رویش نمیآورد.
□
صبح همه به دنبال او بودند.
زن: کجا گذاشته رفته زنیکه
مرد: حرف دهنتو بفهم
فریبا: چه بهتر، رفته که رفته...
رؤیا: ولی اون که جایی رو نمیشناخت.
مرد: بالاخره کار خودتونو کردین.
□
اینجا که بدتر از اونجاست. خدایا این نفس رو بگیر و خلاصم کن.
و او در خانه دخترش بود و غر و لندهای دختر را میشنید اما به رویش نمیآورد. حمید نوهاش ساک به دست وارد شد. از باشگاه برگشه بود؛ اِ! مهمون داریم اونم از نوع چی بگماش...
زورکی سلام و خوش و بش کرده و به طرف حمام میرود.
و او با تمام وجود درد و بلاهای حمید را به جان خود میخرد و قربان و صدقهاش میرود.
دختر کاسه آش جلوی او میگذارد اما گویی تکه نانی جلوی سگی میاندازد و او همه را میفهمد.
□
تلفن زنگ میزند. رؤیا گوشی را برمیدارد؛
- سلام عمه، خوبین؟
- بابا... بابا که خونه نیست
- اِ... پس شمام خسته شدی از دستش...
- مگه خودتون نمیتونین ببریدش دکتر
- باشه وقتی اومد میگم.
- خداحافظ به حمید سلام برسون
بابا: کی بود دخترم؟
رژیا: هیچ کس
فصل
و او نشسته بود میان سیاهیها، چشمانش سیاهی میرفت، نه! نه! نباید این اتفاق میافتاد. روبان سیاه کنار عکس پسرش جگرش را میسوزاند.
و باز صدای جگرگوشههایش را از گوشه و کنار میشنید که همه از زنده بودن او به خدا گله میکردند...
و او همه را میشنید ... توپ فوتبال... توپ فوتبال ... من ماندهام تنهای تنها... من اضافیام... نباید باشم....
عروس، نوه، پسر، مرگ، سیاهی، آژیر آمبولانس و ...
21/10/88
تکثیر خوشبختی
آیینه باورش نمیشد این همان زن چند وقت قبل باشد که صبح زود از خواب بیدار میشد و یعد از شست و شوی دست و صورت، خود را در او مینگریست و از کشو، لوازم آرایش برداشته و به خود میرسید و آن گاه با عشقی فراوان صبحانه همسر و فرزندش را آماده کرده و آنها را راهی محل کار و مدرسه میکرد.
و آینه شاهد بود که چقدر با علاقه و عشق تمام خانه را تمیز میکرد و به فکر غذای ظهر بود که به موقع حاضر کند.
اما چند وقتی است که زن بیحوصله نشان میدهد. امروز زن روبرویش نشسته بود و با چهرهای افسرده خیره به چین و چروک اطراف چشم خود مانده بود. با انگشت میانه پوست صورتش را به طرفین میکشید تا رد آنها را گم کند. اما گره افتاده در میان ابروانش نشان میداد که او از چیزی رنج میبرد. بغضش را میشکند؛
مگه من چی کم دارم؟ کی و کجا کم گذاشتم که اون با من این کار رو بکنه؟ چرا؟ چرا؟
زن خندههای قهقهه آلود او را به یاد میآورد که با ادا و اطوار، خود را به همسر او نزدیک و نزدیکتر میکرد و صدای گل گفتن و گل شنیدن آن دو قلبش را میفشرد. بارها سعی کرده بود بیتوجه باشد چون مطمئن بود که در زیبایی و اخلاق و رفتار از او سرتر بود و این را اطرافیان بارها به او گفته بودند. مادر بیتوجه به آنچه در اطرافش میگذرد و زن در این میان چیزی نمیتوانست بگوید.
زن لباس پوشیده و از خانه خارج میشود. فرزند از مدرسه برگشته اما مادر را در خانه نمیبیند، مرد از سر کار آمده و سلام کنان وارد خانه میشود اما زن را نمیبیند که مثل همیشه به استقبالش میشتافت و کیف و وسایل خرید را از دستش میگرفت ...
زن به خانه میآید اما این بار حتی در آینه هم نگاه نمیکند. ساکت و سرد، خود را مشغول کارهای منزل میکند.
آینه دلش گرفته است.
تلفن زنگ میزند. زن گوشی را برمیدارد. آینه طنین صدای او را به خوبی میشناسد. صدای اندوهناک اولیه کم کم شاد و شادتر میشود و نقش لبخند بر چهره او بسته میشود.
مرد پوزخندی زده و میگوید؛ چه عجب! امروز لبخند شما رو هم دیدیم!
زن خداحافظی کرده، گوشی را گذاشته و شاد و سرحال به سوی آینه میدود؛ چرا به من نگفتی که این همه وقت با او در مورد چی بگو و بخند میکردید؟ من باید الان میفهمیدم که...
فرزند خود را در آغوش مادر انداخته و هر دو همدیگر را میبوسند. مرد از جای خود بلند شده و نزدیکتر میشود؛ مگه چه خبر شده؟
زن صورتش را به آینه نزدیکتر میکند؛ خواهرم با همون خواستگاری که تو پیشنهاد کردی داره ازدواج میکنه.
زن فرزند و همسرش را کنار خود در آینه مینگرد، با شیشه ادوکلن آینه را میشکند و خوشبختیاش را تکثیر میکند.
و خدا خسته است
- سلام مامان بالاخره اومدی؟ خسته نباشی.
- سلام عزیزم ممنونم چه خبر از درس و مشقت؟
- همه رو نوشتم فقط یه اشکال دارم.
- باشه بعد میپرسی الان خستهم.
امیر در درس «بنویسیم» اشکال داشت. مادر سرگرم کارهایش شد. وقتی امیر اشکالش را دوباره پرسید به او گفت که عصر از پدر بپرسد.
عصر شد و پدر آمد:
- سلام باباجون خسته نباشی؟
- سلام بابایی درسهاتو که خوندی؟
- بلی همه را خوندم فقط یه اشکال دارم.
- باشه بعد میپرسی عزیزم الان خستهم
شب شد. پسر خوابید. مادر به اتاق خواب پسر رفت تا سری به او بزند. او رو به سینه دراز کشیده و دفتر زیر آرنجش بود، مداد قل خورده و افتاده بود روی تخت.
مادر، دفتر را به آرامی از زیر دستش کشید؛
من خستهام، تو خستهای، او خسته است
و خدا هم خسته است...
خطهای کج و معوج روی نوشته و فریادهای بیصدای پسر بر برگ کاغذ با اشکهای مادر ابر و بادی شد.
21/10/88
بهانه زندگی
باید میرفت بهانهای برای ماندن نداشت. تنها بهانه زندگیش دیگر از او متنفر بود. خودش این را چند بار تکرار کرده بود.
زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا او متهم باشد و بهانه زندگیش شاکی.
برف رقص کنان از آسمان بر زمین میرسید و زیر پاهایش صدای قروچ قروچ میداد. رهگذران از کنار او میگذشتند. به ازدوحام که میرسید چترها به هم گره میخوردند و لحظهای او را از عالم فکر بیرون میآوردند.
بیاختیار دستش را به طرف دهانش نزدیک کرده و آنها را هو کرد. تنها کیفی که در لوازم مرود نیازش را در آن ریخته و با خود آورده بود روی جدول کنار خیابان گذاشت و چند لحظهای ایستاد. پاهایش توان ادامه دادن نداشتند. کیف را باز کرد و از داخل آن شال گردن را برداشت و دور گردنش پیچید. شال گردنی که بهانه زندگیش برای سالگرد اولین سال ازدواج برایش بافته بود و روی کاغذ کادوی آن نوشته بود برای بهانه زندگیم. و از همان روز بود که همیشه او را بهانه زندگی صدا میکرد.
تبسمی سرد و کمرنگ بر گوشه لبانش نشست. کیف را برداشته و کنار خیابان چند قدمی این طرف و آن طرف رفت. پژویی یشمی رنگ جلویش ترمز کرد؛ بفرما بالا تا یه جایی برسونمت.
دوستش حمید بود. اول امتناع کرد اما سوار شد. میدانست که حمید هم از ماجرا خبر دارد اما به رویش نمیآورد. از چند خیابان گذشتند. حواسش جمع نبود. حمید دستمال کاغذی از جا دستمالی سقف ماشین بیرون کشیده و به او داد. امیر حس کرد شلوارش هم از اشکهایش خیس شده است. نگاهی به حمید انداخته و بغضش را شکست و های های گریههایش را سر داد؛ «دوستش دارم» و «به خدا دروغ است» را تکرار کرد و دوباره تکرار کرد. حمید ماشین را نگه داشت. دستی بر شانه امیر زد و گفت: میدونم مطمئنم که تو ... بغض گلوی حمید را هم میفشرد.
انگشتی بر شیشه ماشین کوبیده شد. امیر برگشت. انگشتری که بر دست داشت انگشتر او بود. نگاهش را بالاتر سُرانید. خودش بود؛ بهانه زندگیش.
10/11/88
در کدام خوشهاید؟
از آخرین مطلبی که نوشتم و در زورنوشت چاپ شد نزدیک دو ماه میگذرد ولی گرفتاریهای روزانه و درس و امتحان چنان بر مخیلهام فشار آورده بود که حتی در بحبوحه جار و جنجالهای دی ماه به ویژه حرمت شکنی روز عاشورا که به طور مسلم دل هر شیعهای را به درد آورد نتوانستم قلم بر کاغذ سرانده و واگویههای دل را بنگارم و...
جالب اینجاست که آخرین مطلب در مورد طرح هدفمند کردن یارانهها بود و آنچه باز مرا وادار به نوشتن کرد همین موضوع است. حتماً همه پیگیر اخبار این طرح بزرگ اقتصادی بوده و هستند و اکثرِ مردم تاکنون از خوشه خود مطلع شدهاند – خدا بیامرزد آنهایی را که تکنولوژی را پیشرفتهتر از پیش کردهاند و میکنند- اما این موضوع هم برای خودش حکایتی دارد:
طبق عادت دیرینه در اتوبوس جلوس کرده بودم و طنین صداهای مختلف، گوشم را نوازش میداد. از جلسه امتحان برمیگشتم و اعصابم داغان بود. این ترم، دانشگاه پیام نور در طرح سؤالات تغییراتی بیش از 180 درجه داده بود و از نمونه سؤالات ترمهای قبلی اصلاً استفاده نشده بود و این برای بسیاری از دانشجویان این دانشگاه عجیب و شوک برانگیز شده بود.
اما در اتوبوس همهمهای برپا بود. یکی میگفت: صبح زود ما پیامک فرستادیم و جواب آمد که در خوشه 3 قرار داریم اما خانواده عمه ما که چند تا آپارتمان و مغازه دارند در خوشه 2 قرار دارند.
خانم دیگری: ما خودمون که الحمدلله وضعمون بد نیست اما خوشه 1 هستیم.
گیرنده شنوایی ما نیز همانند گیرندههای «11 خبرلری» - که موقع برقراری ارتباط با مسئولین محترم اکثراً دچار نقص فنی گردیده و ارتباط، جسته و گریخته برقرار و سپس قطع میشود- قطع و وصل میشد اما شستمان خبردار شد که بلی بالاخره خبری از طرح بزرگ اقتصادی در جامعه پیچیده و جمعیت همه راجع به آن صحبت میکنند و همانجا دریافتیم که باید از طریق پیامک از خوشهبندی خود مطلع شویم.
خانمی با ولع هرچه تمامتر و با افتخاری که به خود میکرد چگونگی مطلع شدن از خوشه خانواده را برای دوستش توضیح میداد؛ آخی بابا بیر شئی دئییل کی شاید دئسهن آقان اوزی باشارا.
- آخی منیم تقصیریم نهدی آقام دیییر سنه گوشی نه لازمدیر، ائوده کی تلفن وار و شکر اولسون کی دانیشماخدا آز قویموسانکی؟
تقویم (در واقع دفتر یادداشتمان) را برداشته و جَلدی کد ملی همسر را یافته و پیامکی به 300000 ارسال کردیم و الحق و الانصاف که فوری پاسخ آمد که شما در خوشه 3 قرار دارید.
میگویند بعضی چیزها هرگز از خاطره پاک نمیشوند و در مواقع خاصی شیفت اینسرت میشوند باز هم یاد نامه مرقومه به ریاست جمهوری در اولین سفرشان به تبریز و پاسخ ایشان که به محیط زیست ارجاع داده بودند افتادم. یا مثل طرح مسکن مهر که یک میلیون تومان بیزبان خیلیها، دارد در تعاونیهای مسکن مهر دست و بالِ تنگ صاحبان تعاونیها را گشاد میکند و همچنان مهر در بیمهریِ مسئولین گرفتار آمده و متقاضیانِ محترم کشکاند و باقی قضایا...
فکر میکنم خانواده ما نیز ثروت پنهانی داشته و خود از آن بیخبریم که در خوشه 3 واقع شدهایم و از ما بهتران در خوشه 1 و 2. البته اذعان می کنم که صاحب یک ثروت پنهان و آشکاریم که همیشه به خاطر آن شاکر خداییم و آن نیست؛ جز سلامتی و کار کردن به زور بازو و گاه به زور تفکر و محتاج تنابندهای نبودن. وگرنه این چندرغاز یارانه باشد و نباشد روزیمان که از سوی خدا کم و یا قطع نمیشود. اما دغدغه اکثر مردم این است که لااقل در این یک فقره، انصاف و عدالت رعایت شود تا اندکی از این شکاف طبقاتی موجود در جامعه کاسته شود و حق به حقدار رسد. حالا یا ما در تکمیل فرم پرسشنامههای اقتصادی خیلی صداقت به کار بردهایم یا برخی ...
راستی شما در چه خوشهای قرار دارید؟
6/11/88
خودکرده را تدبیر نیست
خودکرده را تدبیر نیست
این از سر تقدیر نیست
قهر است کِلک روزگار
اندیشه تحریر نیست
گویند عاشق را کُشند
دل را در این تقصیر نیست
گر صدهزار افغان کنی
در سنگدل تأثیر نیست
رؤیای خواب مرده را
افسوس چون تعبیر نیست
شد صحنه گیتی سیه
این بهترین تصویر نیست
آئین قدرت در جهان
راهی به جز تزویر نیست
کشتار نسل مسلمین
جز ایده تکفیر نیست
هان ای مسلمان دلیر!
اینک دم تأخیر نیست
بر سر درِ دلهایمان
گلواژه تکبیر نیست
آدم اگر انسان شود
دیگر غم تکثیر نیست
در گردش دورِ زمان
جانا نگو تغییر نیست
خود کرده را تدبیر نیست
این از سرِ تقدیر نیست!
منم و نبض لحظهها
من از میان قصهها شبی عبور میکنم
هزار و یکشب است و شب و من مرور میکنم
فسانه میشوم شبی میان حجم سالها
سحر که شد حکایت دلم صدور میکنم
کجاست قاموس قلم که واژهای به عاریت
دهد به قصه دلم حس قصور میکنم
منم و نبض لحظهها و اینک این غریب شب
به بارش سپیدهدم رای غرور میکنم
کسی میان قرنها غبار از رخم بَرد
دوباره قصهای دگر و من ظهور میکنم
مسلک عشق
بلبل شوریده تا احوال دل بر گل سُراید
گل به تارج خزان یغما شده جانش برآید
رهرو عشقی عزیز! آشوب را از دل به در کن
چون در این ره پا نهادی، جان من! بی دل نشاید
دل به عشق یار در زندان فتد اما غمی نی
هر مِحن از یار آید سوی او شادی فزاید
ای پرِ پروانهها و بلبل شوریده حال!
تا کی اندر آتش زیبارخان افروخت باید
مسلک عشق است و دل نوپای این ره
کو مرادی تا مریدش گردد و خطی برآید
از تعلق وز تملق هیچ ناید ای دریغ!
این ره پر پیچ و خم را مرکبی رهوار باید
عشق حق باید شود سرلوحه دلها وگرنه
مادر گیتی هماره لیلی و مجنون بزاید
برای اربعین
حریم حرمت نان
حریم حرمت نان را شکستند
حصار دین و ایمان را شکستند
به کین و خدعه و نیرنگ، عدوان
سوارِ تکسواران را شکستند
نه آب از روی آنها شرمگین شد
گلوی تشنهکامان را شکستند
فراز آسمان میرفت دستی
دو دست بی قراران را شکستند
به جای مرهم زخم غریبان
دل بیسرپناهان را شکستند
نه شرمی از خدای خویش کردند
پرِ پرواز ساران را شکستند
برایت مینویسم آخرین مرد
من از آن کودک نالان و خسته
از آن آلونک پیر و شکسته
ز بیمهری انسان رباتی
ز دستانی که از غم پینه بسته
برایت مینویسم آخرین مرد
تو را جان خدا برگرد برگرد
من از زندان و از هجران و از درد
من از جولانگه اسبان بیمرد
من از بیمهری فرزند، مادر
بهاری کو شده همچون خزان زرد
برایت مینویسم آخرین مرد
تو را جان خدا برگرد برگرد
من از خواب گران نبض دنیا
که نه دیروز بوده است و نه فردا
من از نامردمان مردگونه
که توفیری ندارد زشت، زیبا
برایت مینویسم آخرین مرد
تو را جان خدا برگرد برگرد
...
برای وطن!
یارب تو نگهدار همه اهل وطن را
کوه و دمن و بادیه و دشت و دمن را
ایران که بود خانه شیران دلاور
آوازه دنیا شده او دانش و فن را
خواهی که بهارِ جاودانی باید
از باغ وطن راند برون زاغ و زغن را
گر دل گرو عشق وطن میداری
بیباک پذیری همه رنج و محن را
ای اهل وطن خاک عزیز است و مقدس
باید که ز خاطر ببری مایی و من را
با وحدت و با همدلی و همگامی
از شرّ اجانب بزدا مرز کهن را
یک روز اگر باد بکوبد درِ خاکت
برهم کنی از خشم زمین را و زمن را
ای باد صبا بگذر از این مهد کهن باز
آور به سویم بوی وطن، بوی وطن را
طرح هدفمند کردن یارانهها
این طرح هدفمند کردن یارانهها هم برای خودش طرفداران زیادی پیدا کرده است. پیر و جوان، کودک و بزرگسال، توی تاکسی، اتوبوس، بازار و هرجای دیگر که عدهای جمعند به یقین حرفی از این طرح به میان خواهد آمد. چیزی که نظر مرا به خود جلب کرده این است که حتی افراد مسن هم که شاید از روی ظاهر اگر قضاوت کنیم بیسواد به نظر میآیند عنوان این طرح را به طور کامل و بیهیچ غلط لفظی بر زبان میآورند. (و این از معجزات فرهنگ سازی و تبلیغات حجیم صدا و سیما میباشد.)
همین چند روز پیش سوار اتوبوس سریعالسیر شده بودم و توجهم جلب شد به حرفهای خانمهایی که صندلی پشت من نشسته بودند. (البته من استراق سمع نمیکردم صدایشان چنان بلند بود که آقایان هم شنیده بودند و جلسه گفتگوی دیگری در آنجا برگزار بود.)
یکی از این بانوان که از صدایش مشخص بود پیرزنی 60-65 ساله باشد میگفت: اگر یارانهلری هدفمند ائلهسهلر باهالیخ بونداندا آرتیق اولاجاخ
و آن دیگری: ننه او یانی نَمَنه؟
- قئزیم یانی سن اخبارا قولاخ آسمئسان، ائشیدمهمیسن نئچه آیدی بونا گوره دانیشیللار؟!
- یوخ ننه حوصلهم یوخدی ایرانین چِرت برنامهلرینه باخام
- هه دوز دیئسن منیمده بالالاریم فقط ماهواره برنامهسینه باخاللار! سیزی قئنامارام کی...
و آنگاه پیرزن با حوصله و شمرده شمرده برای دختر خانم جوان کنارش طرح هدفمند کردن یارانهها را توضیح میداد و البته از دیدگاه خودش؛ این طرح را رئیس جمهور به مجلس داده تا شاید این طوری بتواند به داد مردم کم درآمد برسد اما آنطور که میگویند این طرح، گرانی را به دنبال خواهد داشت و نه تنها نفعی به حال مردم بیچاره نخواهد داشت بلکه بر دغدغههای آنها هم خواهد افزود. میگویند پول آب و برقی که ما میدهیم یارانه دارد و آنها را حذف خواهند کرد مثلاً منی که الان 2000 تومن پول آب میدهم بعد از اینکه اینها را، چی بود یادم رفت، هان هدفمند کردن، 50000 تومن باید بپردازم. حالا من پیرزن علیل و از پاافتاده چطور آن را خواهم پرداخت نمیدانم...
و دختر جوان همینطور گوش میکرد و معلوم بود که برای او تفاوتی ندارد که یارانهای باشد و هدفمند شود یا نه؟ چون او در دنیای خود بود و در اوج جوانی و زیر بال و پر پدری که همه چیز داشت و این را از حرفهای خودش که در میان گفتگویشان میگفت فهمیدم.
یاد حرفهای چند شب پیش یکی از نمایندگان مجلس افتادم که در مورد کارت شارژ مربوط به هدفمند کردن یارانهها صحبت میکرد و میگفت که به مردم کارت شارژ خواهند داد تا قبض آب و برق و ... از طریق این کارت بپردازند البته چون دقیق و کامل نشنیده بودم نخواستم اظهار نظری بکنم.
صدای مرد میانسالی از آن طرف بلند شد که با صدای بلند و عصبی فریاد گونه گفت: آخی مملکتی ساخلیانلار...
و شخص دیگری او را به آرامش دعوت کرد که اینجا جای چنین سخنانی نیست. (به قول آقای فرشباف - در مطلب وقتی فرهنگ یتیم میشود- توضیح اضافی نمیدهم.)
و اتوبوس همچنان با سرعت داشت پیش میرفت. این نردههای وسط خیابان هم برای خودش مزیتهای زیادی دارد چون هر دو طرف ترافیک سنگینی بود و در آن هوای بارانی و لغزندگی خیابانها تنها اتوبوسها بودند که راحت طی مسیر میکردند و کسانی همچون ما را که برای رسیدن عجله داشتیم به مقصد میرساندند. (البته چنان غرق سخنان اطرافیان بودم که یادم رفته بود برای چه و کجا میروم؟)
2/9/88
